خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > مقالات > گفتگو با اعضا > چند ثانیه ی کوتاه مرا با رنج مادرم پیوند داد

گفتگو با سیاوش خدایی از اعضای کمپین

چند ثانیه ی کوتاه مرا با رنج مادرم پیوند داد

9 اسفند 1387 - گفتگو: نازلي فرخي / ياشار گرمستاني - نسخه قابل چاپ

سياوش خدايي متولد اول خرداد 1363 است. به گفته خودش قبل از کمپين فعاليت اجتماعي خاصي نداشته و مهر ماه سال گذشته وارد کمپين شده، از همان ابتدا به كميته ي پسران پيوست و به جمع آوري امضا و فعاليت در اين كميته مشغول شد. بعدتر به كميته هنري پيوست.
در يك بعد از ظهر زمستاني گپ كوتاهي با سياوش داشتيم و درباره¬ ي زندگي شخصي، خاطرات و انگيزه هايش براي پيوستن به كمپين يك ميليون امضا پرسيديم.

سياوش جان ! كمي از خانواده ات بگو.

فرزند وسط خانواده هستم. دو برادر دارم. يکي از برادرهايم سه سال بزرگتر است و آن يكي 5 سال كوچكتر. در خانواده ما شديدا روابط پدرسالارانه حاکم است، روي نژاد خود هم تعصب دارند، ازدواجها فاميلي است، فضای بسته اي است و اجازه نمي دهند کسي خارج و وارد شود و معمولا ازدواجها دختر عمو، پسرعمو و فاميلي است. روابط بين زن و شوهرها بسيار سرد است اما از بيرون خيلي خوب به نظر مي رسند. بعد مدت کوتاهي از هم خسته مي شوند، اما طلاق به دليل اينکه ممكن است در فاميل اختلاف بياندازد پيش نمي آيد. اين مشکل شامل خانواده خود من هم مي شد. از روزي که يادم مي آيد حداقل از زماني که چيزي مي فهميدم، هميشه توي خانواده دعوا بود. بعد از تولد برادرم يعني پنج شش سالگي ام، هميشه در خانواده ام دعوا بود. خشونت هاي مداوم و پشت هم. کار به جايي رسيده بود که پدرم مي آمد خانه استرس مي گرفتم. هنوز هم آثارش هست. خلاصه شرايط خانوادگي مناسبي نبود و اين مساله تا 18 -19 سالگي ام ادامه داشت. وقتي به آن سن رسيدم جرئت پيدا كرده بودم و مقاومت مي كردم. البته برادر بزرگترم کمتر اینطوری بود. به دليل مشکلات پزشکي و شخصيت آرومش وارد دعواها نمي شد. اما من وارد مي شدم. دعوا شده بود: دعواي من و مادرم با پدرم. خيلي وقتهايي بود که مدتها همراه مادرم خانه نمي رفتم، وابستگي اي بين من و مادرم که تو اين ماجراها پيش آمده بود. صحنه هاي خيلي خشني ديدم که البته بعد از 18 سالگي کمتر شدند.

صحنه هاي خشن؟ لفظي يا فيزيكي؟

نخير! بدني. لفظي که جاي خود داشت. خشونت واقعي. صحنه هايي از اين خشونت ها كه در ذهنم مانده خيلي زياد است. ولي چند صحنه هست که هميشه خيلي عذابم مي دهند. وقتي چشمهايم را که روي هم مي گذارم به هيچ چيزي فکر نمي کنم، اين خشونت هاي مداوم يك فرمي پيدا کردند که ناخودآگاه مي آيند توي ذهنم. مثلا مي خواهم به سياهي فکر کنم. از اين سياهي از يک نقطه مي آيد و بعد تبديل مي شود به چشم زني يا مردي بعد به يك آدم. براي همين خوابيدن برايم سخت است و شب ها بد مي خوابم. آن آدم مي شود خاطرات بچگي من. هيچ وقت از يادم نمي روند.

يکي از بدترين شان دعوايي بود كه اولين بار جلوي پدرم ايستادم. يادم نيست دقيقا سر چي بود. کاملا احساس مي کنم بهانه گيري پدرم علتش بود. مادرم ايستاد که نمي دانم چکار كند که پدرم زد توي گوشش. مادرم، پدرم را فقط چند ثانيه نگاه كرد. آن نگاه مادرم هنوز تو ذهنم است. هيچ وقت آن نگاه سه ثانيه اي مادرم را نتوانستم از يادم ببرم. البته بطور موقت فراموش مي كنم، اما در طولاني مدت اين پلان هميشه توي خاطرم مانده است.

يك بار ديگر هم داشتم بازي كامپيوتري مي كردم. قديم ها خانه مان اين طور بود که اتاقي داشتيم كه چند ثانيه اي طول مي کشيد از آن وارد هال بشويم. من صدايي شنيدم بعد آمدم توي هال ديدم تاريک است فکر کردم خُب! خبري نيست ديگر و برگشتم توي اتاقم. بعد مدت کوتاهي دوباره براي يك کار ديگري آمدم، اين دفعه چراغ را روشن کردم. ديدم مادرم دارد کتک مي خورد ولي داد نمي زند که بچه هاش متوجه نشوند و با خيال راحت بازي کنند.

يكي ديگر هم هست. خيلي که بچه بودم خانه مان جاي ديگري بود. ساعت خوش نگاه مي کرديم. پدر و مادرم رفتند به اتاق ديگري، از اول تا آخر برنامه که يك ساعتي هم طول مي کشيد پدر و مادرم را نديدم. ما هم بچه بوديم و برنامه برايمان جذاب بود، حواسمان به اين غيبت نبود. برنامه که تمام شد مادرم در حالي که کاملا قرمز بود آمد و بدون اينکه به روي خودش بياورد غذاي ما را آماده کرد و رفت خوابيد. اين سه تا صحنه هميشه توي ذهنم هستند. به خصوص آن نگاه مادرم كه از بچگي تا الان ولم نکرده.

مي تواني تصور کني چنين بچه اي وقتي مي شنود كه زنها را بزنيد چقدر اذيت مي شود؟ يعني خوب! بالاخره يك وقتهايي هم بزنند اشکال ندارد. تصور تاثير اين کلام روي کسي که اين صحنه ها را بطور مداوم ديده بکنيد! اگر کسي فقط يک بار اين صحنه ها رو ديده باشد، قسم مي خورم فقط يک بار صحنه خشونت خانگي رو ديده باشد، نمي تواند چنين چيزي را تجويز کند. بعدا هم بعضی از معلمهای اخلاقمان به من گفت با برگ زيتون گفته اند بزنيد. من فقط نگاهش کردم، هيچي نگفتم.

پدرت برای اعمال خشونت چه توجیهی داشت؟ بیمار بود یا به عنوان مرد خانه و داشتن حق بر تن زنش اعمال خشونت را حق خودش می دانست؟

يك بخشش البته خب تسلط مرد بر خانواده بود که حق خودش مي دانست هرکاري بکند و هيچ مخالفتي را تحمل نکند. اما دليل اصلي را آن موقع ها نمي دانستم. تو عالم بچگي هاي خودم تصورات ديگري مي کردم بعدا که بزرگ شدم فهميدم. ماجرا بر مي گردد به 12-13 سالگي من نهايتا 14 سالگي ام. پدرم، مادرم را تحت فشار گذاشته بود که بتواند ازدواج مجدد كند. البته اول اصولا چنين چيزي را انکار مي کرد. يادم است ما رفتيم تلفني گرفتيم که از گوشي ديگري مي شد به مكالمات گوش داد. به اين روش يه سري از قرارها را فهميديم. البته من نمي فهميدم جريان از چه قرار است...!

تا 16 سالگي فکر مي کردم زن و مرد که کنار هم بشينند و دست هم را بگيرند بچه به دنيا مي آيد و تصوري از رابطه جنسي نداشتم. براي همين از رابطه پدرم هم سر در نمي آوردم، فکر نمي کردم چيزي اين وسط هست… خلاصه مادرم خيلي تلاش کرده بود اين راز را حفظ بکند؛ ولي واقعيت موضوع چند همسري بود به علاوه طلاق. اين مساله چند همسري وقتي جدي شد که مي خواست به زور از مادرم رضايت بگيرد. آن موقع يك چيزايي فهميدم که چند همسري چيست. بعد خانواده براي وساطت هاي هميشگي جمع شدند دور هم. تا اينكه در 18-19 سالگي در ظاهر از بين رفت.

يعني هنوز هم ماجرا ادامه دارد؟

بله! همين چند وقت پيش با همسرم مهماني بوديم. تولد خانم برادرم بود. مادرم زنگ زد به زينب گفت اگر ممکن است بيا. رفتيم ديديم درگيري شده.

خودم متوجه نبودم اما انگار چاقو را برداشته بودم رفته بودم سمت پدرم. البته اول قصد داشتم فقط اذيتش کنم اما انگار کنترلم را از دست داده بودم و کار جدي شده بود و نزديک بود که به قتل کشيده بشود. انگار جنون عصبي بود. بعدا بهم گفتند درگيري وحشتناکي بوده که دو سه ساعت طول کشيده بود. هيجوقت درگيري فيزيکي من و پدرم آنقدر شديد نشده بود. من اصلا کار نداشتم که موضوع دعوا سر چي بود. الان هم نمي دانم. اما مادر من 45 سالش است؛ مريض است؛ خيلي شديد افسرده است. اصلا تند صحبت کردن با اين آدم کار اشتباهي ست. به هر دليلي که مي خواهد باشد، اين افسردگي محصول آن زندگي لجن سابق است. دقيقا نمي دانم دعوا سر چي بود. ولي خلاصه مي توانم بگويم يك بخشش مربوط مي شد به چند همسري و يك بخش اصلي ترش مربوط مي شد به روابط پدرسالارانه.

چرا پدر و مادرت جدا نشدند؟ مادرت نمي خواست؟ پدرت نمي خواست؟ يا اين نخواستن دو طرفه بود؟ اصلا مادرت در اين مدت حرفي از طلاق مي زد؟

مادرم حرف از طلاق مي زد. هميشه مي گفت که نمي توانم با اين آدم زندگي کنم چون جانم در خطر است. اما در خانواده هاي سنتي شخص تصميم نمي گيرد. اگر مادرم طلاق مي گرفت، چه زندگي اي در انتظارش بود؟ مسلما بدتر از زندگي فعليش. حداقل بدتر نبود بهتر هم نبود. سربار خانواده اي مي شد که منت سرش مي گذاشتند. حقیقت امر این است که اگر مادرم کمی آگاهی و اعتماد به نفس داشت، شاید زندگی بهتری در انتظارش بود. کمپین اشاره هایی به این مسائل هم دارذ؛ و از این جنبه هم بود که برایم جذاب شد.

مادرت وقتي آن همه خشونت مي ديد، هيچ حرفي به شما نمي زد که شما مثل پدرتان نباشيد؟

چرا! مادرم با همان شيوه سنتي خودش يك چيزهايي مي گفت. البته خيلي ساده، عميق نبود. مثلا توي اين مايه ها که "شما ببينيد چقدر از پدرتان بدم مي آيد اما مجبورم زندگي کنم..." بيشتر مادرانه بود. اين حرفي بود که خيلي مي زد، اما متاسفانه بيشتر روي من اثر گذاشت.

فکر مي کني چه چيزي باعث شد نسل مادرت اين حرفها را فقط وقتي کارد به استخوان رسيد مي زد، اما نسل بعدي به راحتي مطرحش مي کرد؟

اتفاقا خيلي ها هم همچين مدرن بار نيامده اند که بگويم شيوه تربيت مدرن باعث چنين تغييراتي شده. آنها هم نسبتاً در شرايط مشابهي بزرگ شده بودند و خشونت خانگي را ديده اند. بيشتر اين است که افراد خودشان را جاي قربانيان مي گذارند و باعث مي شود نخواهند مثل آنها زندگي کنند. شايد مادرهاي ما مي توانستند در جواني طلاق بگيرند اما سن که مي گذرد مساله فرق مي کند. نسل جديد اينجوري نيست و نمي خواهد بسوزد و بسازد.

نسل مادران هم مادران خودشان را ديده بودند که همين شرايط را داشتند، اما اين آگاهي در مادران ما آنقدر که در نسل فعلي هست بوجود نيامده بود. اين تفاوت را متاثر از چه مي داني؟ آگاهي خودشان؟ تغيير شرايط جامعه؟ شايد حتي تلاش جنبش زنان نسل قبلي؟

اگر وسيع تر نگاه کني قطعا جنبش ها اثر گذاشتند. اما در مقياس هاي خرد بيشتر تغيير سبک زندگي مردم موثر بود. مثلا خاله من کار مي کرد در حالي که مادربزرگم نه. و خوب يك ذره استقلال توي زندگي خاله ام مي بينم و اين خودش را بازتوليد مي کند تا مي رسد به خانم برادرم که دخترخاله ام مي شود. مي بيند يك تغييراتي در اجتماع بوجود آمده و مادر خودش مثل مادربزرگش کت بسته نيست و همينطور اين خودش را گسترده تر مي کند. يك بخشيش آگاهي است. يك بخشيش اينکه نمي خواهند قرباني باشند و يك بخش بزرگش اعتراض هايي مثل کمپين. يعني ديدند که همچين شيوه اي هم براي زندگي هست و عده اي براي تغيير اين شرايط مبارزه مي کنند، چه در زندگي خودشان و چه در فضاي عمومي. از اين جنبه، کار جنبش زنان است. حتي يادم هست در مورد يک دعوايي که داشتم جدا مي کردم، بهم گفتند که تو داري بر ضد خشونت مبارزه مي کني، چرا فقط جدا مي کني؟ چرا با فلاني که مي خواهد برخورد خشن کند، مقابله نمي کني و فقط جدا مي کني؟ شايد اگر در جنبش زنان نبودم اصلا هيچکس چنين حرفي را نمي زد. اين حرف يعني چرا وقتي يك مرد دارد يک زن را مي زند تو بي طرف مي ايستي؟ اين علاوه بر آگاهي، نقش حضور جنبش زنان را نشان مي دهد. اين که ديگر مثل سابق آدمها خودشان را تنها نمي بينند كه هرکس هرکاري دلش خواست بتواند باهاشان بکند...!

شما سه تا پسر بوديد و خواهری هم نداشتی. در کارهای خانه کدام تان به مادر کمک می کردید؟

به مادرم کمک مي کردم. جالب اينكه مادرم بعد از مدتي يك بخشي از نفقه اش را به عنوان پول تو جيبي مي داد به من. البته به دليل کليشه ها، تحقير و توهين هايي که به من مي شد گاهي تحت تاثير آنها از انجام کارهايي که به اصطلاح زنانه است شاكي مي شدم و اعتراض مي کردم. چون توي خانواده ي ما نقشهاي زنانه مردانه به شدت بسته بود و هيچ كدام نبايد در حوزه ي هم وارد مي شدند. اما به هر حال اين کاري بود که در نهايت مي کردم.

-فکر نمي کني اين جور اتفاقها در آشنايي ات با دنياي زنانه و در نهايت طرفدار حقوق زنان شدنت موثر بوده؟

کاملا! من در جريان اين مسائل خيلي با مادرم در تماس بودم و نقشهايي را ايفا مي کردم که قرار بوده يك دختر انجام بدهد. و اگر خواهري داشتم شايد مساله خيلي فرق مي کرد. چون در خانواده ما دختر عملا به عنوان وردست مادر تو کارهاي خانه شناخته مي شود.

الان روابط ات با خانواده ات چطور است؟

خيلي بد. در ظاهر خوب ولي در باطن خيلي بد. حتي به خاطر خاطرات بدي که مي آيد توي ذهنم سختم است به آن خانه نزديک شوم. انگار وقتي وارد آن خانه مي شوم، صورت ها را مي بينم؛ خاطراتي به ذهنم مي آيد که مي خواهم ازشان فرار کنم. مادرم را خيلي دوست دارم اما نمي توانم. با همه فاميل هم رابطه ام بد است. چون آنها در حالي که مي دانستند چنين جرياناتي هست سکوت مي کردند و شايد مي توانستند مساله را حل کنند اما اينکار را نکردند. براي همين درباره آنها هم حس خوبي ندارم و طبعا رابطه مان خوب نيست.

گفتي با برادرهات در زمينه نگاه جنسيتي تفاوت داري. آيا فکر مي کني توانستي رويشان تاثير مثبت بگذاري؟

روي برادر کوچکم خيلي زياد. خود نوع ازدواج من هم خيلي رويش تاثير گذاشت. اينکه پسري ترک رفت با يک دختر جنوبي بزرگتر از خودش که با کلیشه های سنتی جور در نمی آید ازدواج کرد. وقتي عملا به آنچه که اعتقاد داشتم عمل کردم تاثير حرفهايم خيلي بيشتر شد.

از ازدواجت بگو. اشاره کردي به غير نرمال بودنش، مي شود کمي توضيح بدهي درباره اين مساله؟

در فامبل ما ازدواج با غير فاميل تابو است؛ البته الان کمتر شده ولي باز هم هست. فاميل هاي ما با دختر هاي فاميل چهار سال کوچکتر از خودشان ازدواج مي کنند. اما وراي اين تعصب قبيله اي، نکته اساسي تر اين است که توي فاميل ما بايد با کسي ازدواج کرد که به شدت مقيد به برتري مرد باشد. زير دست و بال مرد باشد، بيرون کار نکند، آشپزي کند و حجاب را همواره رعايت کند. زينب نه تنها هيچکدام از اينها را ندارد بلکه معکوسش است: از من چهار سال بزرگتر است و نقش مادر من را بازي نمي كند.

خانواده من برايشان سخت است که با اين تصور کنار بيايند که پسرشان را سپردند دست عروسي که نمي تواند برايش غذا بپزد. به علاوه اينکه به راحتي جلوي شوهرش مي ايستد. خانواده من به هر آنچه سنتي است سمپاتي دارند و هر چيزي که سنتي نيست را طرد مي کنند.

چطور با هم آشنا شديد؟

زينب به عنوان کارآموز آمد به شرکت ما. در دوره اي که من افسرده بودم. کاري که همه در ظرف سه سال نمي کنند را در عرض يک ماه انجام داد. علاوه بر اين شخصيت خيلي قوي اي داشت. احساس نمي کرد زني است بين مردها. احساس مي کرد همکاري است مثل بقيه همکاران. راحت بود. اينجوري آشنا شديم و من از همين هايش خوشم آمد.

چند سال است كه با هم ازدواج کرديد؟

2 سال و نيم. قبلش هم يک سال و نيم با هم دوست بوديم.

برويم سراغ فعاليت هاي اجتماعي ات. اولين حضورت در كمپين مهرماه سال گذشته بود. چه طور با آن آشنا شدي؟

یك مدتي من به هر سايتي ميل مي زدم که من داوطلبم. البته به سايت هاي فعال حنبش زنان. جنبش هاي ديگر آنقدرها برايم جذاب نبودند. چون حس مي كردم بقيه مثل جنبش زنان حضور فعال هميشگي نداشتند. در همين حين ميل زدن ها يك روز زنگ زدند و خبر دادند که کارگاهي هست و در نهايت من در آن شرکت کردم . اين اولين حضور من در جنبش هاي اجتماعي بطور عام و جنبش زنان بطور خاص بود.

دليل حضورت در جنبش زنان فقط همين فعاليت بيشتر جنبش زنان بود يا...

و حساسيتش براي خودم.

چرا؟ مثلا جنبش کارگري حساسيتش برايت کمتر بود؟

جنبش کارگري هم برايم جذاب است. اما احساس مي کنم چيزهايي که خيلي وحشتناک به چشم مي زند، مسائل زنان است. بخصوص براي من كه مستقيما با آن در تماس بودم. در جنبش کارگري هم اگر از من بر بيايد خوشحال مي شوم فعاليت کنم. اما بر اساس پيش زمينه ذهني ام جنبش زنان اولويت بيشتري دارد. شايد اگر از خانواده بسيار فقير کارگري بودم که خشونت خانگي کمتري را تجربه مي كردم جنبش کارگري برايم مهم تر مي شد. اما حقیقت اینه که فراتر از این مسائل معتقدم تغییرات پایدار و اصیل در ایران از تغییرات در حوزه زنان ناگسستنی است.

بين فعاليت هاي مختلف جنبش زنان، دليل انتخاب کمپين شايد تصادف بوده باشد. چون گفتي كه سعي کردي با همه ارتباط بگيري ولي با کمپين موفق شدي. الان اگر بخواهي انتخاب کني كدام را انتخاب مي کني و چرا؟

آن زمان شايد چون دسترسي به جاي ديگري نداشتم انتخابم کمپين بود. البته پيش زمينه ذهني ام يک فعاليت عملگرايانه بود. اما باز الان هم کمپين را انتخاب مي کنم. چون تا جايي که من مي شناسم عملگرايانه ترين حرکت، جنبش زنان است. احساس مي کنم کار از تئوري سازي فراتر رفته يا مي تواند حداقل برود. براي من مهم عملي بودنش است نه فقط تئوري.

آيا همين راحت تر بودن ورود به کمپين نمادي از عملگراتر بودنش است و موجب مي شود درهايش براي افراد جديد بازتر باشد؟

اين از خصوصيات کمپين است که مي تواني راحت وارد آن بشوي بدون اينکه اطلاعات تئوريک بالايي داشته باشي، بدون اينکه روابط داشته باشي. از اين جنبه کمپين همه قشري را وارد مي کند فقط کافي است خواستار تغيير قوانين باشند. وارد شدن در کميپن خيلي راحت تر از وارد شدن در گروه هاي ديگر است. کمپين توانست کساني مثل من را که تجربه يا رابطه درست حسابي ندارند ولي دغدغه دارند را وارد کند. از اين جنبه خيلي بيشتر از يك قدم به جلو برداشته که توانسته هم اقشاري که دغدغه ذهني دارند را وارد جنبش زنان کند و هم دور هم جمعشان کند. از اين جنبه کمپين بهترين گزينه در گزينه هاي اطراف من بود. صرفا نوشتن و تئوري نبود، با ديگران ارتباط برقرار کرد. فکر مي کنم کمپين مي تواند الگوي مناسبي در اين زمينه براي جنبش هاي توده اي ديگر در آينده باشد.

تفسيرهاي مختلفي از فراگير شدن جنبش زنان وجود دارد. عده اي مي گويند اين عقب نشيني جامعه مدني به خاطر هاي فشارهاي بيروني است. يعني خيلي ها به اين دليل به جنبش زنان علاقه مندند که کم عواقب تراست. نظر تو چيست؟

نه اتفاقا من فکر مي کنم عواقبش اصلا کم نيست و نمي توانيم بگوييم هزينه هاش کمتر است. من فکر مي کنم مسائل زنان معضل شده. در زمينه حقوق زنان عقب گرد داشتيم تا حدي که اغلب مردم وقتي با اين قوانين روبرو مي شوند جز خنديدن و مسخره کردن عکس العمل ديگري ندارند. يعني نه تنها پيش نرفتيم که عقب گرد هم کرديم. مثل همين لايحه خانواده و کاهش ساعات کاري زنان. من فکر مي کنم چون در زمينه حقوق زنان در قانون عقب گرد کرديم، جنبش زنان قوي شد. اين مساله باعث شد مسائل زنان معضل جامعه شود، افراد را کشيد سمت خودش.

آيا در برخوردهاي عيني ات با جامعه به عنوان يک فعال جنبش زنان(مثلا امضا گرفتن) يا شايد يک فمينيست، مرد بودنت مشکل ساز نبوده است؟

خيلي زياد. مشکل مردهاي فمينيست حنبش زنان اين است که همه مي پرسند: يعني يك مرد مي گويد اين حقوق را از من بگيريد؟ البته اين مساله جذابيت هم دارد. و وقتي توضيح مي دهي معمولا قانع مي شوند، بخصوص مردها. اما زنها به دليل پيش فرضها ديرتر قانع مي شوند. مردها سريع تر قانع مي شوند که تفاوت بيولوژيک ما به معني اين که نبايد مبارزه کنيم براي اين حقوق نيست.

بعد از کمپين مي خواي چيکار کني؟

هرکاري که در حوزه ي زنان باشد، هستم. اگر کمپين در فازهاي ديگري ادامه پيدا کند همچنين هستم. هدفم اين است که با اين جنبش ادامه بدهم و همواره نقشم خودم را داشته باشم. اگر کمپين را بگيرند جنبش ديگري راه مي اندازيم. اگر حنبش را از ما بگيرند، مي نويسيم. اگر نوشتن را بگيرند، حرف مي زنيم و با رفتارمان اعتراض مي کنم. اگر اين را هم از ما بگيرند که عملا غير ممکن است جور ديگري اعتراض مي کنيم. انگار اين اعتراض رفته توي خونمان، اعتراض را نمي توانند از ما بگيرند، چون درون ماست.

کمپين اهدافي دارد و روشي را هم براي مبارزه انتخاب کرده است. حالا بعد تجربه و درگيري نظرت راجع به اين هدف و روش چيست؟ به نظرت اين روش براي اين هدف انتخاب مناسبي بود؟

اين تفکيک به نظر من معضل ليبرالي است. يعني هر هدفي در ذيلش کلي اهداف ريزتر هست. اصلا نمي شود گفت ما فقط يك هدف داريم و از اينجا شروع کرديم و مي خوايم محققش کنيم. اين حرف از نظر منطقي مورد دارد. اما اگر اهداف ريزي که در درون بوجود مي آيد را روش بدانيم، اينها يك وحدت رويه اي دارند. با هر وسيله اي مي شود يک ميليون امضا محقق بشود. اما آيا مطلوب ماست که به هر وسيله اي يک ميليون امضا محقق بشود؟ امكان دارد خيلي مسيرها به جايي ختم بشوند اما آيا اين مسيري بوده که بايد طي مي شده؟ اما وقتي ما مسيرهاي مشخصي را طي مي کنيم بر اساس يك سري قيد ها، مثلا مسيرهاي فمينيستي، يك چارچوبهايي داريم. يعني متدولوژي مان، فمينيستي مي شود. يك مسيرهايي را نمي توانيم برويم، براي توجيه رفتارهايمان از يك چيزهايي نمي توانيم استفاده کنيم. بنابراين تفکيک اين دو معضل ليبرالي جنبش ها است. و وقتي تفکيک مي شوند خيلي چيزها قابل توجيه مي شوند. در کمپين هم اين حرف خيلي زده مي شود: فقط وفاداري به سه سند! کاغذها به تنهايي نمي توانند معيار باشند. مثلا من ميل کميته پسران را مدتي چک مي کردم. بروم پس وردش رو سرخود عوض کنم، آيا سه سند نقض شده؟ نه! يا پسورد سايت را عوض بكنم و به كسي هم ندهم و هرجور دلم خواست رفتار كنم. آيا سه سند نقض شده؟ نه! يعني هدف هاي ريزي در درون اين هدف بوحود مي آيد که مثلا يكي اش ساختن ساختاري افقي است. مثلا خود افراد يا کميته ها نهادهاي قدرت نشوند.
تا زماني که ما نتوانيم خودمان را تحمل بکنيم؛ درون کميته ها ساختار چرخشي بوجود نياوريم، افراد را متعهد نکنيم، نمي توانيم هدف را به معناي واقعي محقق کنيم. هدف بزرگ اگر بدون تحقق اين هدف هاي ريز بر آورده بشود، چيزي فرماليته است.

اشاره اي کردي به ساختار افقي. فکر نمي کني اگر ساختار عمودي داشتيم موفق تر مي بوديم؟

در ظاهر امر چرا. منتهي آيا با رفتن از اين مسير همان ساختاري رو که سرکوبمان مي کند را شكل نداديم؟ ممكن است آن هدف زودتر محقق مي شد. يك برنامه اي بود يك نفر تصميم گيرنده و تعداد زيادي اجرا کننده.
من ترجيح مي دهم کندتر کارهايمان پيش برود ولي با تحمل کردن همديگر از شکل دادن به نهادهاي قدرت پرهيز کنم. کندتر پيش بروم ولي هدف را به هر طريقي محقق نکنيم.

به نظر من پشت اين سه سند چيزهاي ديگري هم است. ما فقط نيامديم يك ميليون امضا جمع كنيم و برويم. آمديم نگاه جديدي به زندگي و رفتارها به وجود بياريم. به نظر من آن شيوه محقق کردن هدف فقط در صورت قضيه بود، در ماهيت قضيه نبود. ما خودمان هم مي دانيم با يک ميليون امضا قانون تغيير نمي کند. من معتقدم با اين يک ميليون امضا جمعي بوجود مي آيد که قدرت اين را دارد که فشار بياورد تا قوانين تبعيض آميز تغيير کنند. بنابراين يک ميليون امضا صورت قضيه است. محتوي آن گروهي از افراد بود که ما مي توانستيم بوجود بياوريم که بتواند همين جور خودش را گسترش بدهد و فشار بيارد براي تغيير قوانين. به نظر من هدف کمپين در کنار امضا جمع کردن شکل دادن همچين جمعي بود.

متشكريم سياوش جان!

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

‫8 مارس روزی که نمی توان از ما دریغ کرد
با طلاق توافقی از حقارت و کتک و فحش رها شدم /گزارشی از دادگاه محلاتی: مریم مالک
تجمع مادران عزادار در رشت
تغییر ممکن است/ جلوه جواهری(26 روز پس از بازداشت کاوه مظفری)
گامهایی که با تزلزل نا آشنایند/ گرامی داشت چهلم ندا در رشت

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English