خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > مقالات > تاریخ شفاهی > فریبا: اجازه فرزندم دست پدری است که نیست

با اجازه پدر

فریبا: اجازه فرزندم دست پدری است که نیست

22 مهر 1387 - ناهید میرحاج - نسخه قابل چاپ

فریبا هستم. چهل و یک ساله. تقریبا" دوازده سال پیش در ایران با یک خارجی مسلمان (مقیم یکی از کشورهای عربی) ازدواج کردم.

- در شرکتی تجاري کار می کردم و او مشتری خارجي آن شرکت بود . کم کم با هم شروع به صحبت کرديم ، نمی دانم ، گاهی آدم ناخودآگاه با شخصی ارتباط نزدیک پیدا می کند.

-  در زمان ازدواج شما و او چند ساله بودید؟

- من بیست و هفت ساله و او سی و هفت ساله. این آشنایی یک سال ونیم طول کشید.

- آشنايي تان چطور به ازدواج منتهي شد؟

- خانواده من از تحصیل کرده های قدیمند، مادرم فرهنگی و پدرم مهندس کشاورزی است. او را با خانواده ام آشنا کردم، وقتی وارد خانواده شد رفتارش خیلی متین وملایم بود. البته اول به قصد ازدواج نیامد و وقتي مطرح کرد پدرم خیلی موافق نبود ولی کم کم رفتارش مقبول افتاد وبه دل خانواده ام نشست و پذيرفتند.

- با چه زبانی با شما و خانواده حرف می زد؟

- با خانواده ام فارسی، البته خیلی کم می دانست و اغلب من و خواهرم از انگلیسی برای او ترجمه می کردیم و با خودمان هم كه انگليسي .

- شغل شوهرتان چه بود ؟

- کارهای تجاری می کرد. البته با اسم من چون خودش نمی توانست اينجا به عنوان يك خارجي شرکت داشته باشد. پدرم پيشنهاد كرده بود برای این که بتواند بماند و اجازه کار بگیرد و مورد اطمینان باشد شرکت درست کند، او هم همه را با اسم وهویت من درست کرد كه بعد از سه سال هم بخاطر مشکلات تجاری که برای او پیش آمد و یک مورد دیگر که کاملا" شخصی است؛ از او جدا شدم. وقتي جدا شدم یک دختر نه ماهه داشتم.

- جدايي تان هم در ايران بود؟

- نه، ما آن زمان در خارج زندگی می کردیم كه وقتي مساله جدايي پيش آمد، خيلي راحت توانستم در دادگاه خودشان طلاق را بگيرم. آن جا هم با اينكه كشور اسلامي است اما خیلی هوای من را داشتند وبرايشان مهم بود كه حتماً مترجم داشته باشم .

- آیا جدایی تان را در ایران هم ثبت کردید؟

- بله، به محض بازگشت. اما برخورد در اين جا بسیار متفاوت با آنجا بود. البته در ایران هم برای ثبت هیچ مشکلی نداشتم، بعدها مشكلات مشخص شد. ولی من به خاطر مسايل کاری او ومسايل شخصی، همان طور كه گفتم، مصر بودم به جدايي.

- از دلايل شخصي كه باعث اصرارتان به جدايي مي شد، بگوييد.

- نه... نه... این قسمت را عمدا" سعی می کنم به یاد نیاورم... حالا اگر شما مي خواهيد از لابلای مغزم چیزهایی بیرون بکشم... او یک زن در آن كشور داشت.

- به شما نگفته بود؟

- چرا ولی گفته بود که از همسرش جدا شده و دو پسر دارد. بعدا" از طریق دوستانش وسفارت ایران فهمیدم که زن و چهار فرزند دارد. برای همین تصمیم گرفتم جدا شوم و تا شنیدم زنش خیلی دارد زجر می کشد، زنگ زدم و به او خبر دادم که دارم جدا می شوم و او هم خیلی خوشحال شد.آن موقع بود كه فهميدم آن كسي كه در اين سه سال به عنوان خواهرش با من تماس داشته، زنش بوده است.

- مشكلات طلاق در ايران كه گفتيد بعدها برايتان مشخص شد، چه بود؟

- مشکلاتی را که معمولا" زنان ایرانی برای اينكه بتوانند طلاق بگيرند دارند، من نداشتم؛ ولی من مشکل دیگری دارم و آن این است که هر بار که می خواهم از کشور خارج شوم به من گفته اند که هنگام خروج باید برای دخترم مجدداً مجوز خروج بگیرم. دفعه اول این کار من را ناراحت نکرد، چون هم زمانش را داشتم و هم به خوبی کار پیش رفت و زیاد در فکرش نبودم. ولی امسال به علت این که فرصت خیلی کمی داشتم و سخت گیری هم بیشتر بود، خیلی اذیت شدم.

- چه مراحلی برای اخذ مجوز خروج براي دخترتان باید طی می کرديد؟

- براي خروج دخترم، دو تا نامه دادند که یکی را ببرم اداره اتباع خارجی و یکی هم وزارت امور خارجه. در اداره اتباع خارجي نامه را ترجمه کردند برای این که ببینند وضعیت همسر سابقم چیست و کجاست تا بتوانند از او اجاره بگیرند. البته بماند كه از اين آقا اصلاً خبري نیست و مفقودالاثر است. آخرین خروجش از ايران هم بر مي گشت به آخرين باري که با هم از ایران خارج شده بودیم. بعد از آن جا باید می رفتم وزارت امور خارجه، كه آن جا به من گفتند باید نامه نگاری کنیم با سفارت ایران در کشور او و آن ها بگردند این شخص را پیدا کنند، و اگر پیدا نکردند برای ما بنویسند. تقریبا" اين روند، دو سه هفته ایی وقت مي برد و من و دخترم فقط سه روز فرصت داشتیم که به سفر برویم، خیلی مستاصل و ناراحت شدم وشروع کردم به جرو بحث کردن. یکی از آن ها گفت:« نگو من گفتم، ولی برو پیش دادستانی وبگو این چه قانونی است که گذاشته اید؟ چرا یک غیر ایرانی باید به من ودخترم اجازه خروج بدهد فقط چون مرد است.» من از آنجا نااميد به سمت دادستاني حركت كردم. فقط مي خواستم همین را بگویم كه چرا من را در این وضعیت گذاشتید. اولا" به شخصیت ایرانی من بر می خورد كه چرا دخترم به عنوان یک ایرانی نمی تواند از کشورش خارج شود و باید مردی غیر ایرانی و بی مسئولیت که گم شده و پيدايش نيست، به او اجازه بدهد و اينكه چه كاري مي توانيد براي من بكنيد وقتی كه شما و پدرش نمی دانید بچه چطوری بزرگ می شود و در مورد نحوه آموزش و خرج زندگی اش هیچ نوع دخالتی ندارید.

به آنجا كه رسيدم به دادستان گفتم اجازه بدهید حرفم را بزنم، شما من را با قوانيني که وضع کرده اید وخوب هم می دانید كه به ضرر افراد جامعه است؛ در وضعیت بدی قرار داده اید و من حالا مجبورم به خاطر بچه ام با شما مبارزه کنم. همان موقع با حالتی عصبانی دستور داد پرونده مرا بیاورند، اول خیلی ترسیدم که مهر قرمز به پاسپورتم بزند كه این خانم دیگر نمی تواند از کشور خارج شود ولی باکمال تعجب دیدم که یک نامه نوشت به اداره گذرنامه که اگر دخترم ممنوعیت خروج از کشور ندارد می تواند همراه مادرش یک بار از کشور خارج شود. نامه را كه به دستم داد، خواستم تشکر کنم كه با تحكم گفت:« نه برو مبارزه کن .»

- شوهر سابقتان را پیدا نکرده اید هنوز؟

- من از طریق سفارت دنبالش رفتم نه به خاطر اجازه خروج بلكه به خاطر این که می دانم بالاخره دخترم روزی می خواهد پدرش را ببیند و بشناسد، دوست دارم این امکان برایش مهیا باشد. اين مرد در همان سال های اولیه که از او جدا شدم به دلایلی از این جا رفته، به کجا، نمی دانم. حدود ده سال پیش ایمیلی توسط دوستی برایم فرستاد كه اوایل جدایی بود و جوابش را ندادم، بعد ها با آن ایمیل تماس گرفتم ولی دیگر کسی جوابم را نداد.

- آیا خبری از زن وبچه هایش دارید؟

- نه هیچ خبری ندارم ولی مي دانم كه درکشور خودشان هستند. اما مطمئنم كه خودش در آن کشور نیست.

- فکر نکردی به دنبالش بروی و پیدایش کنی ؟

- من فراموشی پیدا کرده ام، يك فراموشي خودخواسته. من خیلی اشتباه کردم. من دوست نداشتم ازدواج کنم و این قضیه ازدواج را مثل بازی گرفتم

- خوب است كه باز هم سرپرستی دخترتان با شما است ؟

- بله، من خرجش را می دهم و بزرگش می کنم. اما اگر بخواهم برایش حساب بانکی باز کنم، یا خانه ای بخرم باید از
دادستانی اجازه بگیرم. تصور کنید اگر او بخواهد ازدواج کند چه می شود؟ تمام مسئولیت او با من است ولی اجازه اش دست پدری است که نیست، یا دادستانی. خنده دار است، این شخص در ایران نیست، حتي ایرانی نیست، بچه اش را هم ندیده، خرجش را هم نداده و من باز هم باید از او اجازه بگیرم.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

‫8 مارس روزی که نمی توان از ما دریغ کرد
با طلاق توافقی از حقارت و کتک و فحش رها شدم /گزارشی از دادگاه محلاتی: مریم مالک
تجمع مادران عزادار در رشت
تغییر ممکن است/ جلوه جواهری(26 روز پس از بازداشت کاوه مظفری)
گامهایی که با تزلزل نا آشنایند/ گرامی داشت چهلم ندا در رشت

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English