خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > مقالات > تاریخ شفاهی > محبوبه : این زندگی حق من نبود...

وجوه چندگانه تبعیضات قانونی

محبوبه : این زندگی حق من نبود...

31 اردیبهشت 1387 - گفتگو : سمیه فرید - نسخه قابل چاپ

محبوبه جان کمی از زندگیت بگو. از وضع مالی خانوادت، از اینکه پدر ومادرت چطور با هم آشنا شده بودند، چطور ازدواج کرده بودند و هر چی فکر می کنی لازمه و دوست داری بگو

پدر و ماردم که هیچ شناختی روی هم نداشتن. ازدواج های قدیم رو هم که می دونی. تا اون لحظه ای که می خواستند با هم بروند زیر یک سقف همدیگه رو نمی دیدن. پدر و مادر من هم مثل هزار تای دیگه همین طوری ازدواج کرده بودن. بعد از مدتی زندگی متوجه شدند که اخلاقشان به هم نمی خوره. بعد دیگه با هم زندگی می کنند ولی خوب با ناراحتی.

چند تا خواهر و برادرین؟

توی 25 سال که باهم زندگی مشترک داشتن 8 تا بچه می آرن. 5 تا پسر و 3 تا دختر.

تو چندمین بچه هستی؟

من آخرین بچه ام.

از دوران کودکیت حرف بزن.

بچگی زیاد خوبی نداشتم. پدر و ماردم زیاد با هم دعوا می کردن. زیاد مشکل داشتن. مثلا مشکلات مالی و اخلاقی که با هم داشتن واقعا تو خونه همه رو عذاب می داد.

وضع مالیتون بد بود؟

وضع بابام بد نبود اما به خاطر یه هوس بازی بیجای خودش همه زندگی ما رو فنا کرد.

میشه توضیح بدی؟

پدر من توی شرکت آلمانی زیمنس کار می کرد. بعد از مدتی پدرم خاطر خواه آشپز شرکت می شود. با هم آشنا می شوند و خانمی که شما باشید، این رابطه ادامه پیدا می کند تا پدرم از اون خانم خواستگاری می کند.
شوهر اون خانم هم بنا بوده که از داربست سقوط کرده بود و مرده بود. اون زن هم سه تا بچه داشت... از وقتی که پدرم ازدواج مجدد کرد ناراحتی ها و داغون شدن مادر من هم شروع شد.
آنقدر رابطه پدرم با آن زن محکم شده بود که پدرم برای راضی کردن اون از هیچ چیز دریغ نمی کرد.

بچه ها رو چی کار می کرد؟ خرج زندگی شما رو می داد؟

اصلا. دیگه کم کم هیچ کمکی به خرج خونه نمی کرد. یواش یواش از همون موقع ها فشار ها تو زندگی ما زیاد شد.

پس شما چطوری زندگی می گذروندین؟ 8 تا بچه که کم خرج نداره؟

خرجی نمی داد. می گرفت تو خونه می خوابید. در ها رو به هم می کوبید. می گفت کار نیست. آخه همون موقع ها به خاطر انقلاب کارش رو هم از دست داده بود.
دیگه حتی وسایل خونه رو هم می برد می فروخت تا خرج اون زندگیش بکنه.
مثلا با تهدید، زمین های مادرم رو یا طلاهای اون رو می فروخت و برای زن دومش خرج می کرد.
بعد دیگه کم کم ما رو ول کرد. گاهی دو ماه یک بار می اومد. دعوا راه می انداخت یه چیزی بر می داشت و می رفت... تا اینکه دیگه رابطه اش رو کامل قطع کرد. مادرم هم می گفت که من دیگه سنی ازم گذشته. داماد دارم. نمی تونم برم طلاق بگیرم.

مگه اون موقع مادرت چند سالش بود؟

جوون بود حدود 37، 38 سال اما چون دخترش رو زود شوهر داده بود داماد داشت.

خواهرت چند سالش بود که شوهرش دادند؟

خواهر بزرگه من 12 ، 13سالش بود که ازدواج کرد.

چرا اینقدر زود؟

خوب چون مادرم از نظر مالی و احساسی خیلی تحت فشار بود فکر می کرد اگر دختراش زود مستقل بشن بهتره. فکر می کرد که هم به نفع دختراشه که زود از این بلبشو راحت بشن هم خوب خودش راحت می شده دیگه. حتی به خاطر مشکل مالی مجبور شده بودیم بریم روستا زندگی کنیم.

خرج خونه رو چطور تامین می کردید؟

مامانم کار می کرد.

چه کاری؟

تو مهد کودک کار می کرد بعد از چند وقت دیگه تو خونه های مردم کار می کرد.

خرج چند نفر رو می داد؟

اون موقع سه تا از خواهرام ازدواج کرده بودن. 5 تامون تو خونه بودیم.
دو تا از برادرام هم کار می کردن کمک خرج مادرم بودن.
چند وقت بعد هم دو تا از برادرام معتاد شدن. از بس که این مسائل و اختلافات بهشون فشار آورده بود. یکیشون که الان از شدت اعتیاد زندگیش تباه شده. اون یکی هم زندگی خوبی نداره.

خودت چند سالت بود ازدواج کردی؟ شوهرت رو می شناختی؟

من 14 سالم بود. تازه رفته بودیم شهرستان. من کلاس اول راهنمایی رو تهران رد شده بودم و دوباره برای سال جدید ثبت نام کرده بود. اون موقع بود که شوهرم اومد خواستگاریم. هیچ شناختی هم ازش نداشتیم. همسایه خواهرم بود. مادرم خیلی دوست داشت که منو زودتر رد کنه برم چون واقعا مراقبت از ما خیلی براش سخت بود با توجه به اینکه هیچ کار مشخصی نداشت. منم با توجه به شرایط مالی و چیزای دیگه فکر کردم بهتره که ازدواج کنم.

چه جور آدمی بود؟

اولش که اومد گفت دیپلم دارم. وضع مالیش هم به نظرم بد نبود. اما عقد که کردیم بعد از یه مدتی متوجه شدم دروغ گفته نه تنها کار مشخصی نداره بلکه اعتیاد هم داره.
راه پس و پیش هم نداشتم نه می تونستم برگردم خونه نه می تونستم با یه معتاد بیکار زندگی کنم. ولی بالاخره تصمیم گرفتم باهاش زندگی کنم. همه هم می گفتن برو زندگی کن خوب می شه. از این حرف ها که می زنن دیگه...

کی بچه دار شدی؟

یک سال و نیم بعد از ازدواجم بچه دار شدم. اون موقع شرایطم خیلی بدتر شد. شوهرم هم معتاد بود هم بیکار. تو یه اتاق 12 متری زندگی می کردم. مجبور بودم با آب یخ کنار حوض ظرف ها یا کهنه بچه رو بشورم. دستام تیکه تیکه شده بود از سرما...

بغض راه گلویش را می بندد. به دستانش خیره می شود و اشک چشمانش را قرمز می کند . بلند می خندد...

"انقدر سابیدم. انقدر یخ حوض شکستم. یه روزگار خنده داری داشتم.
شوهرم هیچ اراده ای از خودش نداشت. تا وقتی بهش پول می دادی که تریاکش رو بکشه خوب بود ولی بعدش هر چی فحش بلد بود بارم می کرد بعد هم مجبورم می کرد بهش پول بدم."

مگه تو پول داشتی که بهش بدی؟

می گفت برو قرض کن. برو بگو مهمون دارم، بچه ام مریضه یا بگو گرسنه ای، نمیدونم یه چیزی بگو برام پول قرض کن. وقتی ناامید می شد رو به طلاهام می برد. رو به وسایل خونه می برد. چند باری قهر کردم اومدم خونه مامانم اما مجبور شدم برگردم. بعد هم که دیگه راهی براش نمونده بود سعی کرد من رو معتاد کنه.

چطوری؟

به خاطر اون همه کار با آب سرد رماتیسم گرفته بودم و همه استخوان هام درد می کرد. از صبح تا شب از درد به خودم می پیچیدم. شوهرم هم مرتب اصرار می کرد که تریاک بکشم تا آروم شم. منم خوب دیگه چاره ای نداشتم. چند بار این کار رو کردم . اون هم مرتب تشویقم می کرد. تا اینکه چشم باز کردم دیدم اعتیاد پیدا کردم.

چند سال با هم زندگی کردین؟

14 سال. 15سالگی اولین بچه ام به دنیام اومد. یه دختر 15 ساله دارم. یه پسر 8 ساله دارم و پسر کوچکم هم 4 سالشه.

چند ساله جدا زندگی می کنید؟

تقریبا با حامله شدن بچه آخرم منو گذاشت و رفت. بعد هم که فهمید من باردارم گفت که این بچه من نیست و حاضر نشد برای بچه شناسنامه بگیره.

نرفتی دادگاه ؟ شکایت نکردی؟

رفتم ولی چون از نظر مالی و روحی خیلی تحت فشار بودم نتونستم پیگیر بشم.

همون مدتی که رفتی چی گفتن؟ چه کمکی بهت کردن؟

گفتن که حکم جلبش رو می گیریم و مجبورش میکنیم بیاد که نتونستن این کار رو بکنن.

برای شناسنامه چی؟

قاضی به من گفت شما بیا حتی اگر شناسنامه برای این بچه ندن ما یه برگه بهت می دیم که به جای شناسنامه استفاده کنی که همونطور که گفتم دیگه نرفتم دنبالش تا حالا که می خوام دنبالش رو بگیرم و طلاق هم بگیرم.

چه کارایی کردی؟

رفتم روی پرونده قبلی اعتراض کردم. بهم گفتن کسی که بخواد طلاق غیابی بگیره نیاز به وکیل داره. برو وکیل بگیر. من بهشان گفتم که الان با سه تا بچه مادرم داره خرجم رو می ده. از کجا بیارم وکیل بگیرم؟
اون ها هم قبول کردن که یه استشهاد بیارم که بضاعت مالی ندارم تا به من وکیل تسخیری بدن.

الان با مامانت زندگی می کنی؟

بله. با این بچه 4 ساله مگه هر جا برم سر کار چقدر بهم می دن که 80، 90 تومن بدم این رو بذارم مهد. چقدرش رو کرایه خونه بدم؟ چیش رو بخورم؟

پس گفتی حاضر شدند برای بچه شناسنامه بدن؟

نه فقط یه برگه برای شناسایی هویت.

تو این چند سال چیکارا کردی؟

اعتیادم رو نمی تونم ترک کنم. یعنی از نظر روحی خیلی مشکل دارم. من سه سال تنها زندگی کردم. هنور هم که قدیم ها یادم میاد فکر می کنم که اگر پدرم این کار رو نکرده بود الان من این همه بدبختی نداشتم. تا تکون می خوردم شوهرم برمی گشت می گفت برو بابا تو بی صاحابی. تو کسی رو نداری... یا مثلا من که عروسی کردم پدرم یک بار شب عروسیم اومد. دیگه تا چند سال ندیدمش. عروسی برادرم که اصلا نیومد . پشت میکروفون اعلام کردند که پدر داماد فوت کرده!!!! الان پدرم اصلا نمی دونه من دارم چی کار می کنم. خوب اینا همه ضربه روحیه دیگه. نمی تونی منکر وجود پدرو مادرت بشی که کی هستند و چرا زندگیت اینطور شد. این ها حقیقته و با زندگی آدم پیوند خورده. بالاخره آدم زنده زندگی می خواد. پارسال با پولی که مادرم بابت پول پیش داده بود یه خونه اجاره کرده بودم با پسر کوچیکم.

بچه های دیگه تون چی شدن؟

شوهرم چند ماه بعد از رفتنش اونها رو هم برد. راستش خودم گفتم که من با این وضع کار از عهده خرجشون برنمی آم.گفتم یا یه چیزی بابت خرجشون بده یا ببرشون. بالاخره منم یه زن جوون که تحصیلاتی هم نداشتم نمی تونستم خرجشون رو بدم. مگه اینکه می رفتم خودم رو گرو می ذاشتم. غریبه که نیستین، همین هم شد...

چشم هاش رو به زمین دوخته بود و دست هاش رو به هم می سایید. حجم تنهاییش اتاق را پر کرده بود. از خودم خجالت می کشیدم. نمی دانم چرا.شاید چون هرگز اینقدر از نزدیک کسی اینچنین را ندیده بودم. شاید چون وضع او را نداشتم...

پدرم که اینور جوب بود و مامانم هم که پی بدبختی های خودش بود و من بودم و این بچه. تا بود که اون دو تا بچه ام بودن. بعد هم این. یک سالی مامانم خرجش رو می داد بعد هم بچه به خاطر حساسیت های پوستیش باید پوشاک استفاده می کرد و شیر خشک هم می خورد و خلاصه هزینه هاش خیلی زیاد بود...

بعد از قطع کمک مادرت چطوری خرجش رو می دادی؟

می رفتم این طرف و اونطرف برنامه! درسته که من چهار ساله رنگ شوهرم رو هم ندیدم و به نظر من این خودش طلاقه اما طبق قانون که نمی شد صیغه!
دوسال این کار رو می کردم. البته تا زمانی که خرج پسرم در بیاد. بعدش تا بی پول نمی شدم نمی رفتم. اما دوباره که نداری بهم فشار می آورد دوباره می رفتم.
تا اینکه پارسال با یک نفر آشنا شدم. می گفت نمی خوام بری سراغ این کارا. تو حیفی و .... منم که واقعا به این کار مجبور شده بودم حرفش رو قبول کردم. من خیلی جاها رفته بودم برای کار. اما هر جا می رفتم تا می فهمیدن شوهر ندارم به چشم دیگه ای بهم نگاه می کردن. تازه بچه ام رو چیکار می کردم؟... خوشبختانه تو جامعه ما فقط به یه دید و برای یه چیز به زن نگاه می کنن!!! چیزی که تو جامعه ما از زن جا انداختن متاسفانه اینه... به خدا این زندگی حق من و بچه من نبود. بهم گفت اجاره خونه با خودت. من خرج خونه ات رو می دم. واقعا هم این کار رو می کرد. قبل از اجاره کردن خونه تو بهزیستی یه کار پیدا کرده بودم. شبا هم همون جا تو یه اتاق کوچیک با بچه ام می خوابیدم. اما چون شناسنامه نداشتم و شوهرم با خودش برده بود چند وقت بهم فرصت دادن که بیارم ولی بعد گفتن نیا. البته این بیشتر بهانه بود چون مهدی گاهی شب ها می اومد دنبالم می رفتیم بیرون اجازه ندادن اونجا بمونم. البته ما یه صیغه نامه تنظیم کرده بودیم و انها فکر می کردن که ما در عقد هم هستیم اما خوب نمی تونستن بپذیرن... اما مهدی هم یه مشکلاتی داشت.

چه مشکلاتی؟

افسردگی داشت. تو بچگی راشیتیسم گرفته بود. سه بار عمل کرده بود اما فرم پاهاش مناسب نبود. این موضوع عذابش می داد. احساس حقارت می کرد.

چه جور آدمی بود؟

می گفت من تو رو به خاطر تن و بدنت نمی خوام. می خوام مشکلت رو حل کنم. خداییش هم همه جوره بهم می رسید. تا چند وقت پیش از لحاظ عاطفی هم مشکل نداشتیم. همه خونوادم هم می دونستن. البته هیچ وقت قصد نداشت با من ازدواج کنه. می گفت اگر یه روزی ازدواج کنم دوست دارم تو رو هم صیغه کنم. چون خونوادش حاضر نبودند من رو با یه بچه قبول کنن. البته خودش هم زیاد راغب نبود.
بعد از یه مدتی بدبختی هام دوباره شروع شد. خواهر زاده ام از بیمه ماشین او استفاده کرده بود. اونم رفته بود پول رو از بیمه گرفته بود و فرار کرده بود. اون موقع ها همزمان بود با اینکه من می خواستم خونه ام رو تحویل بدم. مهدی رفته بود یک میلیون من رو هم از بنگاه گرفته بود و خونه رو تحویل داده بود. وسایل من رو هم با خودش برد. ظرف یک ماه از این رو به اون رو شد. قبلا همیشه می گفت من پول بچه تو رو نمی خورم. خیلی باهاش حرف زدم. باورم نمی شد که یک میلیون من رو برداره و بره و من رو تو خیابون ول کنه. تا چند شب خونوادم به خاطر این کار مهدی من رو خونه راه نمی دادن. شب ها تو پارک یا خونه دوستام می خوابیدم، با یه بچه...

چرا نرفتی شکایت کنی؟

نمی شد. منو تهدید می کرد. می گفت می رم اطلاع می دم که سنگسارت کنن.
یا می گفت می آم در خونه اتان یه بلایی سر مامانت می آرم. منم می ترسیدم. خلاصه همه کار کرد و بعد هم هر چقدر می تونست اذیتم کرد و هر تهمتی می تونست بهم زد...

می تونی تعریف کنی؟

بعد از یه مدتی که دوباره برگشت گفت غلط کردم. عصبانی بودم. نفهمیدم. می گفت بیا به هم بریم شمال. گفت می خوام تو رو با یک نفر آشنا کنم. بعد که رفتم فهمیدم همش برنامه بوده. اونجا من رو برد تو یه اتاق. دستهام رو بست. ازم رو یه برگه سفید امضا و اثر انگشت گرفت. زنجیر آورد پاهام روبست. بعد با فندک تنم رو تیکه تیکه می سوزوند. روی تنم کارد می کشید...
پسرم هم گوشه اتاق نشسته بود از ترس داشت می مرد...

آثار سوختگی ها را روی دست و پایش نشانم می دهد و همین طور آثار خراش های ناشی از کارد را...

می گفت تو به من خیانت کرده ای و باید مجازات بشی. لباسم رو در آورد و از تنم عکس می گرفت که مثلا من رو بترسونه... بچه ام رو صدا می زد و می گفت: مسعود ببین با مامانت چی کار می کنم. بچه هم بهت زده شده بود. حتی گریه هم نمی کرد...
واقعا خیالاتی شده بود. آخه چند وقتی بود که شیشه می کشید... تا چند وقتی هم با اون عکس ها منو تهدید می کرد.

بیست روزی که از این جریان گذشت یکی از دوستاش به من زنگ زد و گفت مهدی خیلی ناراحته. می گه من در حق این زن بد کردم و زدمش و خلاصه خیلی عذاب وجدان داره... آنقدر گریه کرد . می گفت اگر بیای همه عکس هات رو بهت برمی گردونم. پولت رو می دم. جون مامانش رو قسم خورد. نمی دونستم بازم نقشه کشیده....

چرا یکدفعه اینطوری شد؟

نمی دونم اما از هر کسی می پرسم می گه به خاطر شیشه است چون انگار خیلی توهم زاست... همش فکر می کنه من دارم بهش خیانت می کنم. از بی کسی و بی پناهی یک پیرزنی تو محلمون که با پسرش زندگی می کرد گفته بود که برم پیششون زندگی کنم. چون این پیرزن هم مریض بود و پسرش هم از صبح تا شب نبود من پرستاریش رو هم می کردم. حتی از اونا هم دست برنمی داشت. بهشون زنگ میزد و از من بد می گفت. می گفت من تحت تعقیبم. فراریم. نمی دونم چرا این کارها رو می کرد...

چرا نرفتی پیش مامانت؟

قبول نمی کردن. خواهرام که می گفتن تو با این وضعت آبروی ما رو بردی. مادرم هم حاضر نبود برگردم.

داشتی از مهدی می گفتی...

راستش با همه این اتفاقات هنوز باورم نمی شد. ما روزهای خوب زیادی با هم داشتیم. تنها کسی بود که به من محبت کرده بود. به پسرم محبت کرده بود. دوستش داشتم. فکر می کردم خوب می شه. می دونم اشتباه کردم اما منم تنها و بی کس مونده بوده بودم. انگار این تنها دستاویزی بود که برام مونده بود . نمی خواستم از دستش بدم... وقتی دوباره ازم خواست که با هم باشیم قبول کردم...

هنوز هم حاضر نبود با واقعیت تلخ زندگی روبرو شود. هنوز امیدوار بود همه چیز اگرنه خوب اما بهتر شود...

سه روزی با هم تنها بودیم. روز اول خوب بود. روزهای بعد دوباره بهانه گرفتن هایش شروع شد.

بغض صدایش را می لرزاند اما خشونت صورتش انگار پاسخی بود به آنهمه بی رحمی. وقتی از زخم هایش حرف می زد. از شلاق و آتش و کارد، در صدایش ترس نبود، خشم بود. خشمی که دلم را خالی می کرد...

بعد از اینکه خوب حرصش را خالی کرد گذاشت از خونه برم اما با تن سوخته و کتک خورده.

بعد از اون بازم دیدیش؟

چند روز پیش زنگ زد. جوابش رو ندادم. چند بار بسته فرستاده در خونه. مدارکم رو که برداشته بود بهم پس داد. چند دفعه رخت و لباس برای خودم و پسرم فرستاده بود. پس فرستادم. زنگ زدم گفتم دست از سر من بردار. برو خودت رو درمان کن. بهش گفتم خودت رو درمان کن بعد بیا. می گفت هر جا بری می کشمت، تهدید می کرد. گفتم که هیچ کاری نمی تونی بکنی... حالا هم می خوام برم طلاق بگیرم و برم یه جا سر کار. نمی دونم بشه یا نه. اما می خوام خودم بچه ام رو بزرگ کنم. دیگه از این همه بدبختی خسته شدم. فکر می کنم همه این بدبختی ها به خاطر خونواده و شوهرمه. اما الان می خوام فکر کنم هیچ اتفاقی نیافتاده. شش هفت ماه می افتم دنبال طلاق بعد هم می رم یه جا سر کار...

الان کجا زندگی می کنی؟

پیش مادرم . چون می دونه که جایی ندارم و می دونه که اگه بازم منو تنها بذاره مجبورم برگردم سر خونه اول. پس فعلا اونم با این وضع کنار اومده...

دلم می خواد یه کاری پیدا کنم حتی شده شبانه روزی که با پولش بتونم خرجم رو دربیارم که آدم هایی مثل مهدی هم نتونند از وضع من سوء استفاده کنن، که مجبور نباشم تن به هر ذلتی بدم. خدا می دونه چقدر عذاب آوره که کاری رو که کاملا به احساست مربوطه از روی اجبار انجام بدی. هنوز وقتی فکر می کنم همه تنم تیر می کشه. خوابیدن پیش هر کس و تحمل بوی عرقشان به خدا کار آسونی نیست... تحملش می کردم برای من پولی که می تونستم خرج بچه ام کنن...

محبوبه جان ممنون به خاطر وقتی که برای من گذاشتی .

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

‫8 مارس روزی که نمی توان از ما دریغ کرد
با طلاق توافقی از حقارت و کتک و فحش رها شدم /گزارشی از دادگاه محلاتی: مریم مالک
تجمع مادران عزادار در رشت
تغییر ممکن است/ جلوه جواهری(26 روز پس از بازداشت کاوه مظفری)
گامهایی که با تزلزل نا آشنایند/ گرامی داشت چهلم ندا در رشت

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English