پذيرش سايت > كوچه به كوچه > ”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانهي دري سرد / نوشين احمدي خراساني
”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانهي دري سرد / نوشين احمدي خراساني
27 آبان 1385 - - نسخه قابل چاپ
خانهاي كه در آن بهدنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضهخواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبيتر شده است اما ”سنت“اش انگار كمتر. هنوز خانههاي قديمياش به آپارتمانهاي نوساز ميچربد، خانههايي كه هنوز خاطرهي بازي ”هفت سنگ“ما بچههاي قديم محله را در خود حفظ كرده است.
جرات نكردم زنگ خانههاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچهاي آنطرفتر را كه گاهي دوچرخهسواريهاي ما آنها را هم زير پا ميگذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نميگذارند بچههايشان در كوچهها بازي كنند. بيچاره بچهها كه به بهانههاي واهي و ترسهاي واهيتر از ورود به كوچهها منع ميشوند. زمانهاي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت ميشديم و شايد اينطوري اطرافمان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نميخواهند كودكشان ”آزار“ ببنند و همهي زندگي بچهها شده: منع و منع و منع!
محلهي كودكيام را از بالا به پايين طي ميكنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش ميكنم ترسهاي موهوم از ”آدمها“ را كه در دلمان كاشتهاند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوشاخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمرهي زندگي!
سعي ميكنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماريهايي كه هر روز قد علم ميكند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاحطلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشتاش ”توطئهاي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصولگرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيتهاي چند ميليون كفالتي) حبسمان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اينكه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعهاي هراسزده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز ميشود و همينطور عمرمان بيآنكه زندگي كرده باشيم رو به پايان ميرود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيشبيني، تمام ميشود.
اما همهي اين ترسهاي موهوم را كنار ميگذارم. مگر ميخواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع ميكند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك ميكنم كه همهي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نميشود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بيتجربگيمان در طي كردن مسير تازهي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...
در وسط كوچهاي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد“ بهروشني نميدانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچچيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخواندهام و مجبورم فيالبداهه رفتاري ”خلق“ كنم.
ترديدهايم تمامي ندارد. شايد بهخاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم ميگذرد كه اصلا چرا اين ايدهي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدمهاي دست و پا چلفتي وسط كوچهاي دراز ماندهام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش ميكرديم لابد در طول دو هفته حداقل دهها هزار امضا روي پتيشنمان نقش ميبست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي ميزند و هشدار ميدهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه ميدهم.
اولين مواجهه: آزمون و خطا
پشت در اين خانهها زناني هستند مثل خودم كه ميپزند و ميشويند، رفت و روب ميكنند، تغذيه و مراقبت ميكنند تا شب هنگام همهي اعضاي خانواده به خانه بازگردند. همجنس هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟
صبح است و طبق آموزههايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبحها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانهاي را ميزنم. آپارتمان نيست. خانهاي كوچك و قديميساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله در را باز ميكند. با تعجب نگاهام ميكنم. لبخند ميزنم.
ـ مامانت هست دختر گلم...
ـ با مامانم چيكار داري...
ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...
چيزي نميگويد، چشماناش نشان ميدهد كه موضوع را نفهميده است. ميدود توي خانه و صدايش ميآيد.
زني با چادر كدري ميآيد دم در. گلهاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهرهاش، هيچان درونيام آرام ميگيرد، خوشحالم كه ميتوانم چهرهاش را ببينم، يك آن با خودم فكر ميكنم اگر طاهره (قرةالعين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانهاش، روبنده را از صورتش برنميداشت و حالا من مجبور ميشدم بدون ديدن چهرهي اين زن هموطنام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا ميكرد؟
ـ بله خانم چيكار داريد؟
ـ سلام، ميبخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري ميكنم.
ـ گفتي برا چي؟
جملهي قبل را تكرار ميكنم و كمي هم بيشتر توضيح ميدهم.
ـ بله متوجه شدم،خيلي ميبخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...
ـ ببينيد ما داريم سعي ميكنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زنها رو با هزارتا مشكل روبهرو ميكنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها ميتونن چند زن بگيرن و زنها هم نميتونن اعتراض كنن. خود شما فكر نميكنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟
ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار ميتونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچهها از مدرسه مييان...
ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اينجا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا ميپزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي ميشه؟
سكوت كرده و به چشمهايم خيره مانده است.
ـ اين دخترتون رو ببينين، همهي جووني و زندگيتونو ميزاريد مثل دسته گل بزرگاش ميكنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگياش داغون ميشه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟
ـ آدم بايد حواساش باشه دخترشو به كي ميده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب ميزنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواسشو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اينكه تقصير قانون نيس!
ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازهاي برداره، مثل آدم بزرگا مياندازنش زندان. اينو چي ميگين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...
ـ كي گفته؟
ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات ميكنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي ميفهمه؟...
ـ خوب ديگه چيكار ميتونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچهها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نميشه...
ـ چرا خانم، قانون به همهي ما مربوط ميشه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم ميفهمه اين قوانين به ما ربط داره...
ـ حالا شما اومديد اينا رو به من ميگيد كه چي بشه؟...
ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نميكنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگيمون رو خراب ميكنه...
ـ آخه من كه شما رو نميشناسم... ميگيد دانشجو هستيد...
ـ آره، ببينيد منم شما رو نميشناسم. اما من با زنهاي ديگه كه اونا رو هم نميشناختم جمع شدهايم و به كمك هم داريم امضاء جمع ميكنيم تا بلكه اين مسئولين به حرفمان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.
جزوهي حقوقي را از كيفم در ميآورم و ميگويم: ”من فقط از شما ميخوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك ميكنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع ميكنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا بهوجود بياد“
جزوه را ميگيرد. خداحافظي ميكنم و ازش معذرت ميخواهم كه وقتاش را گرفتهام. لبخند ميزند و در را ميبندد.
براي اولينبار زياد هم نبود
نفسي ميكشم. فكر ميكنم براي اولينبار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث دربارهي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهمترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر ميكنم تا اينجا كه خوب بود. اما نميدانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانهاي ديگر چه چيزي انتظارم را ميكشد.
چند خانه آنطرفتر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانههاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كردهاند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشههايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمانها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را ميزنم. كسي جواب نميدهد. زنگ بعدي را ميزنم. زني از پشت آيفن ميگويد: ”بله؟“ جملات دفعهي قبلام را تكرار ميكنم و اضافه ميكنم ”خيلي ممنون ميشوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقتتان را ميگيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.
زن چند لحظهاي ساكت ميماند و بعد ميگويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. ميگويم: ”بههرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ميگذارد. از پشت سر احساس ميكنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم ميكند. حسابي خيط شدهام...
خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبههايي در شهر خودمان هستيم. مردم نميدانند ما چه كارهايم، حتما پيش خودشان فكر ميكنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگيمان را رها كردهايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساختهي جامعهي ما، جامعهاي كه مردمانش از زمان شكلگيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانههايشان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم ميتواند عادت كند به وجود ماها. همگيمان ميتوانيم عادت كنيم كه گاهي هم ميشود مثل غريبهها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمهاي با هم صحبت كنيم در مورد آنچه كه به همگيمان مربوط ميشود نه فقط به ”تكـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك افتاده ميتواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟
اتكاء به نفس بيشتري پيدا كردهام
به خانهي ديگري ميروم. از اولي محقرتر است. زنگ ميزنم. در كه باز ميشود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب ميشود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را ميتوانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايينتر است. ياد زماني ميافتم كه مادرم خبر داد يكي از زنهاي همسايه مرده، ميشناختيماش با پسر و دخترش در كوچه بازي ميكرديم. خانهاش درست مثل همين خانهاي بود كه حالا زنگاش را زدهام. مادرم ميگفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزياش را نفهميد. مادرم ميگفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچوقت يادم نميرود كه عصر آن روز مادرم درحاليكه روكش يكي از پتوها را ميدوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه ميكرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطرهي بدبختيهاي خودش بود.
زن سلام ميكند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم ميخورد. من هم سلام ميكنم. بچهاي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع ميكنم به حرف زدن. چيزي نميگويد. ادامه ميدهم. هيچ نميگويد. باز هم ادامه ميدهم، و او باز هم هيچ نميگويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش ميگويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ ميكرديد؟“ سرش را تكان ميدهد اما متوجه نميشوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا ميكند. من هم جزوه را بهش ميدهم و ميگويم كه بالاخره اگر اينها را قبول دارد ميتواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده ميگيرد و بلاهايي كه سر ما ميآورد حرف ميزنم. سخنرانيام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نميزند و همچنان ساكت است، نه عذرم را ميخواهد و نه عكسالعملي نشان ميدهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشيام حتا يك جمله هم نميگويد. خسته شدهام و خداحافظي ميكنم. فقط ميگويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجهي آذري دارد. لبخند ميزنم و از خانهاش دور ميشوم كه دنبالام ميآيد. سرش را پايين انداخته ميگويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه ميتوني برام يه كاري كني؟“
چه بايد ميگفتم؟ اينبار من سكوت ميكنم. ميگويد: ”ميدونم نميتوني، هيچكي نميتونه.... فقط خدا...“ دستاش را نشانم ميدهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش ميمردم... فقط به خاطر بچهها...“
ورقه را از من ميگيرد و دوباره ميگويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت ميتوني برام بنويسي؟....“ ميگويم: ”آره، حتما مينويسم...“ اسماش را مينويسم اما سناش اصلا با چين وچروكهاي صورتاش نميخورد. ميگويم: ”ميخواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر ميزند و ميخندد. به پهناي صورتاش ميخندد، نگاهاش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار ميكند: ”خدا خيرت بده...“ و برميگردد به خانه. من اما برنميگردم، كوچه را تا انتها ميروم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول ميكشد با يك عالمه بحثها ، يك عالمه سكوتها و بياعتناييها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخوردهام مثل هميشه...
وقتي بهسوي خانهام برميگردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه ميكنم.
پيامهاى سخنگاه:26
-
شما دنيارو از زاويه ديد خودتون مي بينيد، از ديد و منظر يك زن، اگر از زاويه نگاه يك مرد ببينيد، دريافتهاي متفاوتي خواهيد داشت، شما كه تلاش ميكنيد پيشرو باشيد، چقدر خوب بود كه تلاشتان را معطوف به نگاهي انساني فارغ از جنيست ميكرديد.
موفق باشيد.
-
دوست عزیز، "نگاهی انسانی فارغ از جنسیت" به نظر کاملا روشنفکرانه می آید. اما می خواهم بدانم در جامعه ای که در لحظه لحظه زندگیت این نگاه وجود دارد، در کار کردنت، دستمزدت، آموزش دیدنت، آموزش دادنت، راه رفتنت و هزاران مورد دیگر چگونه می شود به این نگاه رسید؟ جز با سعی و تلاش برای حذف تبعیضهای جنیستی؟ در همه جای دنیا دموکراسی خواهان سعی می کنند به آنچه آزادی انسانی نامیده می شود برسند اما وقتی به خواسته های خود می رسند باز می بینی این نگاه جنسیتی همچنان وجود دارد. مگر بسیاری از مردها سعی می کنند دنیا را از زاویه دید زنها ببینند؟ اگر می دیدند چرا در میان اعتراضاتشان بیان نمی کنند که به طور مثال "من به عنوان یک مرد نمی خواهم به دید موجودی شهوت پرست نگاه شوم و قوانین به صورت مکتوب به من حق ازدواجهای متعدد بدهند، این توهین به من مرد است؟" چرا بسیاری از مردان در شعارهای آزادی خواهانه شان حقوق زنان را دستاویز قرار می دهند اما در عمل زن را جنس دوم تلقی می کنند؟ فکر نمی کنید بهتر است دست برداریم از شعارهای روشنفکرانه و شیک و اگر نمی خواهید زنان را در احقاق حقوقشان همراه باشید سد راه نشوید و یا حداقل کمی آنها را درک کنید€
-
میخوام ببینم اگر هر روز توی سرتان میزدند و شما را بخاطر زن بودن تحقیر میکردند, "دریافت" دیگری میداشتید؟
-
دوست عزیز, مدعی هستید که در این مطلب دنیا "از دید و منظر یک زن" نگریسته شده است و از نویسنده خواسته اید که تلاشش را معطوف به "نگاهی انسانی" نماید!!
من این دوستی خاله خرسه را نمیفهمم.
بالاخره زن از دید شما انسان هست یا نه؟ اگر هست, پس چرا به نظرتان "دید و منظر یک زن" از "نگاهی انسانی" متفاوت آمده است و به عنوان دو مقوله از آن نام میبرید و به قول خودتان به دنبال "دریافت" دیگری هستید؟
این دو متفاوت نیستند دوست عزیز. منظر زن, یک منظر انسانی است. دریافتش هم انسانی است. اگر میخواهد شرایط زیستی را که قوانین تبعیض آمیز برایش تعیین کرده اند, تغییر بدهد, دارد شرایط زیست بیش از نیمی از بشریت - انسان - را تغییر میدهد. کجای این غیر انسانی است, من نمی فهمم.
میخوام ببینم اگر هر روز توی سرتان بزنند,
شما را بخاطر زن بودنتان تحقیر کنند,
از همه حقوق پایه ای انسانی محرومتان نمایند,
به چشم یک انسان درجه دوم به شما بنگرند,
برای کوچک ترین و خصوصی ترین اتفاقات زندگی تان تصمیم بگیرند,
هیچگونه حق و اختیاری در مورد زندگی خود و فرزندانتان نداشته باشید,
اختیار آزادانه سفر, تحصیل, ازدواج, اشتغال, طلاق از شما دریغ شود,
وووووووووووووووووووووو
تازه همه این ها هم به حکم قوانین جاری مملکت صورت بگیرد و به ضرب بگیرو ببند, پلیس و پاسدار و به کمک مردان و زنان مدافع این قوانین,
آیا واقعا شما "دریافت" دیگری میداشتید؟
-
خسته نباشید خانم خراسانی.
از همین تلاش شما روزی تمام این قوانین ضد انسانی بر روی همین ضربدرها مصلوب میشوند.
-
18 نوامبر 2006 14:06, بوسيله ى پری ناز نعیمی
نوشین عزیزم خسته نباشی نوشته ات بغضی فرو خورده از همه ی سرخوردگی های جامعه، سنت ها، نادیده گرفتن خودمان توسط خودمان در گلویم نشاند. امضای ضربدری تو به یک دنیا می ارزه. زنی تنها هزارها مثل تو رو پشتیبان خودش دیده بازم خسته نباشی
پری ناز نعیمی
-
18 نوامبر 2006 15:34, بوسيله ى زن روزنامه نگار
خسته نباشین. یه دنیا آرزوی خوب براتون دارم بخاطر این کار خوبی که می کنین، بخاطر این آگاهی که به مردم میدین، بخاطر این تلاشی که می کنین برای تغییر قوانین زن ستیز و سنت های غلط، بخاطر قلم قشنگتون و اون تیتر زیبایی که انتخاب کردین. بخاطر این حس قشنگی که از خواندن یادداشتتون بهم دست داد. کاشکی ایران بودم و کمک می کردم..
-
18 نوامبر 2006 18:38, بوسيله ى الناز
چه خانه شومي!
خانه اي كه زني در كودكي هاي ممنوعه تو تن به آتش سپرد تا مگر خلاص شود از هر آنچه مي دوانيم و نمي دانيم و حالا تو بزرگ هم كه شده اي زني دارد در آتشي مي سوزد در همان چارديواري.
خانه شومي كه بولدزرها هم از پس اش برنيامدند مگر روزي فرزند تو هم بشنود زني ديگر در آن خانه ...
-
19 نوامبر 2006 01:33, بوسيله ى jahangir arshid
afarin ba shoma shir zanan v shir dokhtan aryaie .dorod by payan man bar shoma baad .yek keshvar.yek shar v yek khanevadeh be zanan roshanbin v roshangar niaz darad .agah baray danestan hooghogh ensani khod va barghari jameh barkhordar az farhang shenakht hogh v ghanoon.hameh shakhsiat ensani az khaneh v az daman madar aghaz mishavad .v madari keh ba hoghogh khod ashna bashad farzandan azadeh miparvaranad .az jay dorosti aghaz kardeh iyd pirooz bashid keh dar rah azadi v abadi iranzamin gam bar midarid gami ostvar v az jay dorost .mohem nist keh man mardam v shoma zan moheh azdikhahi v hagh talabi ast .pirozietan ra arzo dararm.
anrooz keh zan irani barabar bashad rooz azdi v sarafrazi iranian ast
Izad yar v negahbanetan baad
jahangir
-
تکانم داد. بسیار گویا بود. موفق باشیم.
-
20 نوامبر 2006 18:52, بوسيله ى maryam
Vaghean khasteh nabashid ama moshkelate zanan va dokhtaran bish az inha ham hast.Kash mishod ba negahi mooshekafaneh tar az oon moshkelate dige ham sohbati kard.Moshkelat ehsasi va roohi ke barashoon pish miyad va pish miyaran.Chizhayi ke letafat va eshgho omido dar vojode oonha mikoshe.Bazam kheili kheili mamnoon
-
20 نوامبر 2006 18:57, بوسيله ى Mojtaba Rahgozar
Salam Dooste aziz,
matne jalebi tahieh karde boodin & maloom boodesh ke barash kheyli zahmat keshide booodin.
dastane tekrarie in Zanane Dard-keshideh,bar kasi poooshideh nist.
amma soale man az Shoma Doooste aziz in bood:
" Manzoore kollie Shoma,az bayane in Gozaresh & matn " ( harchand jaleb & gira ) che boodeh...?
khoshhal misham,ke baram mail zade va pasokhgoo bashin...!!!
Mamnoon & motashakkeram...!!!
Dooosti az Alman....!!!
-
-
-
26 نوامبر 2006 22:42, بوسيله ى زينب پيغمبرزاده
خسته نباشي نوشين . حتماً بايد از امضا جمع كردن تو اماكن عمومي سخت تر باشه . چه قدر خوبه كه زناني با امضاي ضربدري آيه ياس نمي خونن نمي گن فايده نداره اين مملكت درست نمي شه درباه اسلام قانون خانواده و .. منبر بالا نمي رن از امضا كردن نمي ترسن . كاش به اندازه تمام زناني كه كتك مي خورن مشاور حقوقي و مددكار داشتيم كاش خونه امن داشتيم كاش مي شد بهشون بگيم كه مي تونيم كمكشون كنيم
-
30 نوامبر 2006 19:43, بوسيله ى طلا معماريان
سلام
خانم خراساني، من مقاله ها و نوشته هاي شما وهمكاراتون را دنبال ميكنم و بيشتر اوقات با دوستانم در موردشون بحث مي كنم.روز هاي زن و22 خرداد امسال در تجمع ها شركت كرديم، ولي اين انتقاد رو هميشه به
فعاليت هاتون داشتم كه از مردم عادي غافليد و جلسه ها و نظر ها وراه كارهاتون
به درد همون دوره هاي دوستانه تون مي خوره اما اين طرحي كه الان داريد روش كار ميكنيد با فعاليت هاي قبلي فرق داره (اينكه با جزوه هايزآموزشي همراه است) وبراي همين برام جذابه و در موردش در مدرسه اي كه تدريس
ميكنم صحبت كردم و تا حدي اون اهدافي كه جنبش زنان داره رو براشون شرح دادم و ترغيبشون كردم كه اين طرح را امضائ كنن( يك مشكلاتي هم بود مثل نبود جزوه در مورد اهداف كلي و چند تا سوالاتشون رو هم نتونستم جواب بدم) .اما خيلي دوست دارم جايي رو معرفي كنيد تا بتونم داوطلبانه يكسري آموزش ها رو ببينم و شايد از اين طريق كمكي بكنم. لطفا اگر امكانش بود خبرم كنيد.
موفق باشيد واميدوار
-
I cried.
What you are doing is difficult and I respect you for having the courage and the persistence
-
2 دسامبر 2006 18:09, بوسيله ى ماندانا
اون حس دو دلی قبل از زنگ زدن و گاهی خیط شدن و گاهی استقبالی که انتظارشو نداری رو می شناسم. امیدوارم اون خیط شدن ها اعتماد به نفست رو از بین نبرن و اصلا به چشم خیط شدن به این تجربه ها نگاه نکن.
موفق باشی و پایدار.
-
محلههايي كه حسي نوستالژيك ايجاد ميكنند، محلههايي كه رنگ و بوي صميميت و مهرباني مردم را دارند، گرمي و احساس آشنايي، بوي دوستي، بوي اميد، بوي مادر، بوي پودر رختشويي، بوي پختن رب گوجه فرنگي، بوي پياز سرح كرده،... محلههايي كه بوي زندگي ميدهند.
خانم احمدي به جنبش زنان تبريك ميگويم كه هر طور بود از دايره تكرار و انفعال بيرون آمد و خودش را به ريشههايش وصل كرد. يعني به مردم ! موفق و پيروز باشيد.
-
10 دسامبر 2006 19:03, بوسيله ى الناز
اقايون هيچوقت با همه وجود نميفهمنتبعيض يعني چي؟ نداشتن ازادي يعني چي؟اينكه تو خونت ازاد نباشي... بين ادمايي كه مثلا بايد پشت وپناهت باشن يه جورايي زنداني باشي......حرفا و كارات حتي لبخندت بد تعبير بشه يعني چي..
اينكه تو جامعه ما جايگاه زن اينه ...فقط بر نميگرده به سلطه جويي مردا
من خودم به عنوان زن به رفتار مغرضانه خودم معترفم..كه تو جدي نگرفتن همنوعانم سهيم بودم
مثل اينكه براي اموزش رانندگي..يه مردو انتخاب ميكنم
به اينكه دندانپزشكمو مرد انتخاب ميكنم و برا همه چيزاي ديگه
اما اغاز راه اميدوارم از نوشتن اين متن باشه
فقط بايد همه بخوان كه جدي گرفته بشن
به خدا خيلي زور داره به عنوان يه ادم بخواي حقه زندگي كردنتو به زور بگيري
در حالي كه مردها از ابتداي تولد همه اينهارو بدون هيچ زحمتي داشتن
بياين به هم كمك كنيم
تا در كنار مردامون باشيم نه زير دستو پاشون
-
شايد، احتمالا، ممكناست، روزي موفق بشيد يك ميليون امضا هم جمع كنيد بعد چي؟ آخرش چي؟ آيا با يه ميليون امضا ميتوانيد موفق به تغيير قوانين در حكومت اسلامي بشيد؟
پيشنهاد: بهجاي اين كارها به نمايندگان و دلسوزاني راي بدهيد و به مجلس بفرستيد تا آنها قوانين را اصلاح كنند. با اين كار هم به خطر نميافتيد و هم به اصلاح قوانين توفيق مييابيد.
-
امیدوارم ، آرزو دارم ، یقین دارم ، و برایم کاملا واضح است که شما به راحتی یا به سختی ولی به همین زودی ها یک میلیون امضا جمع خواهید کرد .
شما بهترین کار را میکنید.
برایتان آرزوی موفقیت دارم
و همچنین امیدوارم که یک میلیون امضا برای آنان ارزش داشته باشد
و متوجه بشوند که پشت یک میلیون امضا یک میلیون تفکر مثبت و دگرگون ایستاده است و به یاد داشته باشند یک میلیون انسان تغییر قوانین را از آنان خواسته اند .
به امید موفقییت
-
تازه در آغاز راه هستيد ، بايد تحملتان خيلي زياد باشد، به حرف محافظهكارها هم گوش ندهيد، كار خودتان را بكنيد، پيروز باشيد.
-
كيف كردم از خواندن اين مطلب . واقع كه عالي بود . به من چيز ياد داد .
ياشاسين.
-
چه مشكلييه؟ كمي هم سختي بكشيد. يهكم خيط هم بشويد، مگه زمين به آسمان ميچسبه؟
حلوا را كه مفت مجاني به آدم نميدهند!
-
5 ژانويه 2007 17:43, بوسيله ى لیلا طاهری
در پاسخ به دوستی که در مورد نقطه نظر زنانه نوشته بودن می پرسم آیا هیچ دو مردی رو سراغ دارن که به مسائل یکسان نگاه کنن؟ نگاه ما به موارد اطرافمون کاملا بستگی به تجربیات و سطح آگاهی مون داره و مسلما جنسیت ما در این نگاه بی تاثیر نیست . سوال من اینه که اشکال تفاوت در نگاه چیه؟ اگه شما(که ظاهرا آقا هستین)این تجربه رو داشتین چی می دیدن که نوشین ندیده؟
و نوشین جان خسته نباشی مرسی برای نگاه زیبات،مرسی که ما رو هم در تجربه ات شریک کردی.نوشته ات اونقدر تاثیرگذار بود که اشک نه تنها در چشمام جمع شد بلکه تمام صورتم رو پوشوند.
همگی موفق باشید
در همين بخش :
برای او که اولین کلاس درس برابری را به من آموخت/ جمشید آیین دار
ستاره بارانش كردند / آمنه شیرافکن
ستاره افتخار سمیه رشیدی/ فروغ سمیع نیا
آیا سزای قبولی در كارشناسي ارشد زندان اوین است؟ / مريم مالك
كه چاو جوان سوتي(دختر جوان سوخت)/شیرین علم هولی (محکوم به اعدام)
ديگر بخش ها :
طرح یک میلیون امضا
|
مقالات
|
سایت نوشته ها
|
درباره کمپین
|
گفت و گو
|
کتابخانه
|
گزارش كمپين
|
اخبار
|
علیه سکوت
|
كوچه به كوچه
|
نامه های شما
|
گزارش ویژه
|
گفتگو با اعضا
|
ویژه سالگرد کمپین
|
تصویر برابری
|
دل آرام علی
|
تریبون
|
راوی زن است
|
تاریخ شفاهی
|
ویژه
|
خارج از چارچوب
|
کمپین در شهرها
|
کمپین در بند
|
صدای تغییر
|
ویژه 22 خرداد
|
لایحه حمایت از خانواده
|
گالری
|
عشا مومنی
|
امیر یعقوبعلی
|
خدیجه مقدم
|
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی
|
پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز
|
زینب پیغمبرزاده
|
سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی
|
احترام شادفر
|
نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی
|
وبلاگ مهمان
|
پرونده خرم آباد
|
نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی
|
مریم مالک
|
پرستو اللهیاری
|
مهرنوش اعتمادی
|
سمیه رشیدی
| English
|