تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش سايت > كوچه به كوچه > ”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانه‎ي دري سرد / نوشين احمدي خراساني

”امضاي ضربدري“ زني تنها در آستانه‎ي دري سرد / نوشين احمدي خراساني

27 آبان 1385 - - نسخه قابل چاپ

خانه‎اي كه در آن به‎دنيا آمده بودم را نگاه كردم، سر درش را پرچمي به علامت روضه‎خواني گذاشته بودند، محله نسبت به 25 سال پيش مذهبي‎تر شده است اما ”سنت“‎اش انگار كمتر. هنوز خانه‎هاي قديمي‎اش به آپارتمان‎هاي نوساز مي‎چربد، خانه‎هايي كه هنوز خاطره‎ي بازي ”هفت سنگ“ما بچه‎هاي قديم محله‎ را در خود حفظ كرده است.

جرات نكردم زنگ‎ خانه‎هاي آشنا را بزنم. در نتيجه، كوچه‎اي آن‎طرف‎تر را كه گاهي دوچرخه‎سواري‎هاي ما آن‎ها را هم زير پا مي‎گذاشت رفتم. راستي چرا ديگر مردم نمي‎گذارند بچه‎هاي‎شان در كوچه‎ها بازي كنند. بيچاره بچه‎ها كه به بهانه‎هاي واهي و ترس‎هاي واهي‎تر از ورود به كوچه‎ها منع مي‎شوند. زمانه‎اي كه ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت مي‎شديم و شايد اين‎طوري اطراف‎مان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نمي‎خواهند كودك‎شان ”آزار“ ببنند و همه‎ي زندگي بچه‎ها شده: منع و منع و منع!

محله‎ي كودكي‎ام را از بالا به پايين طي مي‎كنم، گرچه ترديد دارم ولي تلاش مي‎كنم ترس‎هاي موهوم از ”آدم‎ها“ را كه در دل‎مان كاشته‎اند از خود دور كنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوش‎اخلاق يا بداخلاق با مشكلات روزمره‎ي زندگي!

سعي مي‎كنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور كنم. زندگي حالاي ما شده ترس از انواع و اقسام بيماري‎هايي كه هر روز قد علم مي‎كند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاح‎طلب كه نكند براي آن آمده كه با ترفند فضاي باز، ما را بيرون بكشد و پشت‎اش ”توطئه‎اي“ باشد، ترس از بهمان دولت اصول‎گرا كه نكند توي خانه يا در اتاقي ديگر (سوئيت‎هاي چند ميليون كفالتي) حبس‎مان كند. ترس از غذاي غيربهداشتي، ترس از ”ديگران“ كه كلاه سرمان بگذارند، ترس از اين‎كه احمق جلوه كنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعه‎اي هراس‎زده كه هر روزش با ترسي جديد آغاز مي‎شود و همين‎طور عمرمان بي‎آن‎كه زندگي كرده باشيم رو به پايان مي‎رود و چه سرعتي گرفته اين سير رو به خاموشي! هميشه هم عاقبت از يك اتفاق غيرقابل پيش‎بيني، تمام مي‎شود.

اما همه‎ي اين ترس‎هاي موهوم را كنار مي‎گذارم. مگر مي‎خواهم چه ”گناهي“ مرتكب شوم كه بترسم. وقتي دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع مي‎كند آن هم بدون ديپلماسي و لابي كردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابي كردن دفاع نكنم؟ ولي درك مي‎كنم كه همه‎ي قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نمي‎شود، شايد نوعي ابهام هم قاطي قضيه باشد، ابهامي ناشي از بي‎تجربگي‎مان در طي كردن مسير تازه‎ي ”كوچه به كوچه“، مسيري جديد و ناآزموده!...

در وسط كوچه‎اي دراز كه لابد ”هر روز زني با زنبيلي از آن مي‎گذرد“ به‎روشني نمي‎دانم چگونه بايد رفتار كنم چون هيچ‎چيزي در مورد اين رفتار در اين مواقع نخوانده‎ام و مجبورم في‎البداهه رفتاري ”خلق“ كنم.

ترديدهايم تمامي ندارد. شايد به‎خاطر آن است كه احساس ناتواني در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم مي‎گذرد كه اصلا چرا اين ايده‎ي ”چهره به چهره“ را مطرح كرديم كه حالا مثل آدم‎هاي دست و پا چلفتي وسط كوچه‎اي دراز مانده‎ام؟ اگر به امضاهاي اينترنتي دل خوش مي‎كرديم لابد در طول دو هفته حداقل ده‎ها هزار امضا روي پتيشن‎مان نقش مي‎بست،... اما انگار يك نفر ديگر، از درونم هي مي‎زند و هشدار مي‎دهد كه ”آغاز كاري بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه مي‎دهم.

اولين مواجهه: آزمون و خطا

پشت در اين خانه‎ها زناني هستند مثل خودم كه مي‎پزند و مي‎شويند، رفت و روب مي‎كنند، تغذيه و مراقبت مي‎كنند تا شب هنگام همه‎ي اعضاي خانواده‎ به خانه بازگردند. هم‎جنس‎ هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟

صبح است و طبق آموزه‎‎هايي كه در ”كارگاه آموزشي“ كمپين مطرح شده، صبح‎ها بهترين موقع است كه زنان را تنها گير بياوريم، تنها براي گفت وگويي هرچند مختصر. زنگ خانه‎اي را مي‎زنم. آپارتمان نيست. خانه‎اي كوچك و قديمي‎ساز با دري آهني و كوتاه. دختري 5-6 ساله‎ در را باز مي‎كند. با تعجب نگاه‎ام مي‎كنم. لبخند مي‎زنم.

ـ مامانت هست دختر گلم...

ـ با مامانم چيكار داري...

ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت كنم...

چيزي نمي‎گويد، چشمان‎اش نشان مي‎دهد كه موضوع را نفهميده است. مي‎دود توي خانه و صدايش مي‎آيد.

زني با چادر كدري مي‎آيد دم در. گل‎هاي ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من كم خوابيده است. با ديدن چهره‎اش، هيچان دروني‎ام آرام مي‎گيرد، خوشحالم كه مي‎توانم چهره‎اش را ببينم، يك آن با خودم فكر مي‎كنم اگر طاهره (قرة‎العين) در 190 سال پيش با آن شهامت زنانه‎اش، روبنده را از صورتش برنمي‎داشت و حالا من مجبور مي‎شدم بدون ديدن چهره‎ي اين زن هموطن‎ام با او درددل كنم، آيا اصلا گفتگوي ”چهره به چهره“ معني پيدا مي‎كرد؟

ـ بله خانم چيكار داريد؟

ـ سلام، مي‎بخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم كه... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعني حق و حقوق خودمان با دوستام همكاري مي‎كنم.

ـ گفتي برا چي؟

جمله‎ي قبل را تكرار مي‎كنم و كمي هم بيشتر توضيح مي‎دهم.

ـ بله متوجه شدم،خيلي مي‎بخشين ولي من الان خيلي كار دارم، غذام رو اجاق مونده...

ـ ببينيد ما داريم سعي مي‎كنيم قوانيني كه به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينكار بايد به مسئولان بگوييم كه اين قوانين، زندگي زن‎ها رو با هزارتا مشكل روبه‎رو مي‎كنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم كه مردها مي‎تونن چند زن بگيرن و زن‎ها هم نمي‎تونن اعتراض كنن. خود شما فكر نمي‎كنين شوهرتون ممكنه يه روزي بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعني سرتون ”هوو“ بياره؟

ـ والله چي بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيكار مي‎تونم بكنم؟... من بايد برم غذا درست كنم الان بچه‎ها از مدرسه مي‎يان...

ـ خوب منم نيمه كاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اين‎جا. تا صد سال ديگه هم كه زندگي كنيم بايد هي غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولي اينكار كه تمومي نداره. 10 – 20 ساله داريم غذا مي‎پزيم حالا 10 دقيقه هم نپزيم چيزي مي‎شه؟

سكوت كرده و به چشم‎هايم خيره مانده است.

ـ اين دخترتون رو ببينين، همه‎ي جووني و زندگي‎تونو مي‎زاريد مثل دسته گل بزرگ‎اش مي‎كنين ولي اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگي‎اش داغون مي‎شه مگه شما سرنوشت دخترهاي ديگه رو نديديد؟

ـ آدم بايد حواس‎اش باشه دخترشو به كي مي‎ده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوري دخترشو داده به يه مردي كه صبح تا شب مي‎زنش. من اون موقع بهش گفتم كه بايد حواس‎شو جمع كنه. به خرجش نرفت كه نرفت، خوب تقصير خودشه. اين‎كه تقصير قانون نيس!

ـ ولي اگه همين دختر شما 3-4 سال ديگه مثلا از روي بچگي خدايي نكرده يه چيزي رو از تو مغازه‎اي برداره، مثل آدم بزرگا مي‎اندازنش زندان. اينو چي مي‎گين؟ اين كه تقصير شما مادرا نيست...

ـ كي گفته؟

ـ تو قانون هست كه دختر 9 ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات مي‎كنن. شمارو به خدا آخه دختر 9 ساله چي مي‎فهمه؟...

ـ خوب ديگه چيكار مي‎تونيم بكنيم؟ همين كه از پس زندگي اين بچه‎ها بربيام خودش كليه... اين چيزا كه به ما مربوط نمي‎شه...

ـ چرا خانم، قانون به همه‎ي ما مربوط مي‎شه چون وقتي پاتون به دادگستري برسه اون وقت آدم مي‎فهمه اين قوانين به ما ربط داره...

ـ حالا شما اومديد اينا رو به من مي‎گيد كه چي بشه؟...

ـ هيچي مگه ما تو يه شهر زندگي نمي‎كنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايي كه زندگي‎مون رو خراب مي‎كنه...

ـ آخه من كه شما رو نمي‎شناسم... مي‎گيد دانشجو هستيد...

ـ آره، ببينيد منم شما رو نمي‎شناسم. اما من با زن‎هاي ديگه كه اونا رو هم نمي‎شناختم جمع شده‎ايم و به كمك هم داريم امضاء جمع مي‎كنيم تا بلكه اين مسئولين به حرف‎مان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.

جزوه‎ي حقوقي را از كيفم در مي‎آورم و مي‎گويم: ”من فقط از شما مي‎خوام كه اين دفترچه رو بخونيد كه توش در مورد قوانين نوشته. بهتون كمك مي‎كنه، تو اين جزوه توضيح داده كه بعدها ممكنه دخترتون با چه مشكلاتي رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوري كه عليه خودمون هست داريم امضاء جمع مي‎كنيم. بالاخره ما هم حقي داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتي غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء كنيد تا بعد كه يك ميليون امضاء جمع كرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييري تو اين قانونا به‎وجود بياد“

جزوه را مي‎گيرد. خداحافظي مي‎كنم و ازش معذرت مي‎خواهم كه وقت‎اش را گرفته‎ام. لبخند مي‎زند و در را مي‎بندد.

براي اولين‎بار زياد هم نبود

نفسي مي‎كشم. فكر مي‎كنم براي اولين‎بار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم كه حتما امضاء بگيرم. بحث درباره‎ي شناخت قوانين و حقوق برابر و انساني زنان از مهم‎ترين اهداف اين كمپين است، پيش خودم فكر مي‎كنم تا اين‎جا كه خوب بود. اما نمي‎دانم و مطمئن نيستم كه پشت در خانه‎اي ديگر چه چيزي انتظارم را مي‎كشد.

چند خانه آن‎طرف‎تر، ساختماني نوساز است كه از بيرون معلوم است لانه‎هاي تنگ و كوچكي به نام آپارتمان روي هم سوار كرده‎اند، با روكش آجري زردرنگ كه شيشه‎هايش با حصارهاي سياه و گل منگلي پوشانده شده. از يكي از آپارتمان‎ها صداي بلند راديو در كوچه انعكاس دارد. زنگ طبقه اول را مي‎زنم. كسي جواب نمي‎دهد. زنگ بعدي را مي‎زنم. زني از پشت آيفن مي‎گويد: ”بله؟“ جملات دفعه‎ي قبل‎ام را تكرار مي‎كنم و اضافه مي‎كنم ”خيلي ممنون مي‎شوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقت‎تان را مي‎گيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.

زن چند لحظه‎اي ساكت مي‎ماند و بعد مي‎گويد: ”نه خانم كار دارم، بريد جاي ديگه“. مي‎گويم: ”به‎هرحال يك دفترچه براتون از زير در انداختم تو، كه وقتي اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشي آيفون را ‎مي‎گذارد. از پشت سر احساس مي‎كنم يواشكي دري باز شد، شايد دارد براندازم مي‎كند. حسابي خيط شده‎ام...

خوب ديگر، همين است كه هست! مردم حوصله ندارند. از طرفي ما غريبه‎هايي در شهر خودمان هستيم. مردم نمي‎دانند ما چه كاره‎ايم، حتما پيش خودشان فكر مي‎كنند به چه دليل آن ساعت روز، كار و زندگي‎مان را رها كرده‎ايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره كمي عجيب و غريب است در فضاي دولت ـ ساخته‎ي جامعه‎ي ما، جامعه‎اي كه مردمانش از زمان شكل‎گيري آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حكومت رضاشاه، عادت كرده كه ماموران دولتي به در خانه‎هاي‎شان (براي توزيع د.د.ت، براي سرشماري، براي سجل و....) مراجعه كنند... اما اين شهر هم مي‎تواند عادت كند به وجود ماها. همگي‎مان مي‎توانيم عادت كنيم كه گاهي هم مي‎شود مثل غريبه‎ها از كنار هم رد نشويم لااقل چند كلمه‎اي با هم صحبت كنيم در مورد آن‎چه كه به همگي‎مان مربوط مي‎شود نه فقط به ”تك‎ـ تك“ ما. دلم قرص و مطمئن است كه به مرور عادت خواهيم كرد. اين زندگي منفرد و تك‎ افتاده مي‎تواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگري نيست، هست؟

اتكاء به نفس بيشتري پيدا كرده‎ام

به خانه‎ي ديگري مي‎روم. از اولي محقرتر است. زنگ مي‎زنم. در كه باز مي‎شود دالاني است كه در واقع حياط خانه محسوب مي‎شود چون انتهاي آن، در چوبي اتاقي را مي‎توانم ببينم. اما چقدر باريك است. كف خانه از سطح كوچه پايين‎تر است. ياد زماني مي‎افتم كه مادرم خبر داد يكي از زن‎هاي همسايه مرده، مي‎شناختيم‎اش با پسر و دخترش در كوچه بازي مي‎كرديم. خانه‎اش درست مثل همين خانه‎اي بود كه حالا زنگ‎اش را زده‎ام. مادرم مي‎گفت آن زن، خودسوزي كرده. رازش سر به مهر ماند و كسي علت خودسوزي‎اش را نفهميد. مادرم مي‎گفت حتما خيلي رنج كشيده و غصه خورده كه حيووني خودش را سوزانده، هيچ‎وقت يادم نمي‎رود كه عصر آن روز مادرم درحالي‎كه روكش يكي از پتوها را مي‎دوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتي با سوز دل زمزمه مي‎كرد، و نمه اشكي كه در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعي خاطره‎ي بدبختي‎هاي خودش بود.

زن سلام مي‎كند قبل از من. بوي پياز سرخ شده به دماغم مي‎خورد. من هم سلام مي‎كنم. بچه‎اي بغل دارد و چادرش را نامرتب روي سرش انداخته است. شروع مي‎كنم به حرف زدن. چيزي نمي‎گويد. ادامه مي‎دهم. هيچ نمي‎گويد. باز هم ادامه مي‎دهم، و او باز هم هيچ نمي‎گويد. آخر سر خسته و ته كشيده بهش مي‎گويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ مي‎كرديد؟“ سرش را تكان مي‎دهد اما متوجه نمي‎شوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا مي‎كند. من هم جزوه را بهش مي‎دهم و مي‎گويم كه بالاخره اگر اين‎ها را قبول دارد مي‎تواند اين بيانيه را امضاء كند. باز هم از قوانين ناعادلانه كه حقوق ما زنان را ناديده مي‎گيرد و بلاهايي كه سر ما مي‎آورد حرف مي‎زنم. سخنراني‎ام كامل و مفصل شده است، اما لام تا كام حرفي نمي‎زند و هم‎چنان ساكت است، نه عذرم را مي‎خواهد و نه عكس‎العملي نشان مي‎دهد. ورقه امضاء توي دستم مانده است. براي دلخوشي‎ام حتا يك جمله هم نمي‎گويد. خسته شده‎ام و خداحافظي مي‎كنم. فقط مي‎گويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجه‎ي آذري دارد. لبخند مي‎زنم و از خانه‎اش دور مي‎شوم كه دنبال‎ام مي‎آيد. سرش را پايين انداخته مي‎گويد: ” آقامون خيلي ناراحتي داره، دست بزن داره، اگه مي‎توني برام يه كاري كني؟“

چه بايد مي‎گفتم؟ اين‎بار من سكوت مي‎كنم. مي‎گويد: ”مي‎دونم نمي‎توني، هيچكي نمي‎تونه.... فقط خدا...“ دست‎اش را نشانم مي‎دهد كبود است: ”باز هم هست... اي كاش مي‎مردم... فقط به خاطر بچه‎ها...“

ورقه را از من مي‎گيرد و دوباره مي‎گويد: ”من سواد ندارم، چيكار كنم خودت مي‎توني برام بنويسي؟....“ مي‎گويم: ”آره، حتما مي‎نويسم...“ اسم‎اش را مي‎نويسم اما سن‎اش اصلا با چين وچروك‎هاي صورت‎اش نمي‎خورد. مي‎گويم: ”مي‎خواي اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر مي‎زند و مي‎خندد. به پهناي صورت‎اش مي‎خندد، نگاه‎اش صميمي و مهربان شده است باز هم تكرار مي‎كند: ”خدا خيرت بده...“ و برمي‎گردد به خانه. من اما برنمي‎گردم، كوچه را تا انتها مي‎روم. خروج از آن كوچه بيش از 1 ساعت طول مي‎كشد با يك‎ عالمه بحث‎ها ، يك عالمه سكوت‎ها و بي‎اعتنايي‎ها و يك عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگي آمده است ـ صبحانه نخورده‎ام مثل هميشه... وقتي بهسوي خانه‎ام برمي‎گردم به آن امضايي كه فقط يك ”ضربدر“ است نگاه مي‎كنم.

به بالاترين بفرستيد





پيامهاى سخنگاه:26

  • شما دنيارو از زاويه ديد خودتون مي بينيد، از ديد و منظر يك زن، اگر از زاويه نگاه يك مرد ببينيد، دريافتهاي متفاوتي خواهيد داشت، شما كه تلاش ميكنيد پيشرو باشيد، چقدر خوب بود كه تلاشتان را معطوف به نگاهي انساني فارغ از جنيست ميكرديد. موفق باشيد.
    • دوست عزیز، "نگاهی انسانی فارغ از جنسیت" به نظر کاملا روشنفکرانه می آید. اما می خواهم بدانم در جامعه ای که در لحظه لحظه زندگیت این نگاه وجود دارد، در کار کردنت، دستمزدت، آموزش دیدنت، آموزش دادنت، راه رفتنت و هزاران مورد دیگر چگونه می شود به این نگاه رسید؟ جز با سعی و تلاش برای حذف تبعیضهای جنیستی؟ در همه جای دنیا دموکراسی خواهان سعی می کنند به آنچه آزادی انسانی نامیده می شود برسند اما وقتی به خواسته های خود می رسند باز می بینی این نگاه جنسیتی همچنان وجود دارد. مگر بسیاری از مردها سعی می کنند دنیا را از زاویه دید زنها ببینند؟ اگر می دیدند چرا در میان اعتراضاتشان بیان نمی کنند که به طور مثال "من به عنوان یک مرد نمی خواهم به دید موجودی شهوت پرست نگاه شوم و قوانین به صورت مکتوب به من حق ازدواجهای متعدد بدهند، این توهین به من مرد است؟" چرا بسیاری از مردان در شعارهای آزادی خواهانه شان حقوق زنان را دستاویز قرار می دهند اما در عمل زن را جنس دوم تلقی می کنند؟ فکر نمی کنید بهتر است دست برداریم از شعارهای روشنفکرانه و شیک و اگر نمی خواهید زنان را در احقاق حقوقشان همراه باشید سد راه نشوید و یا حداقل کمی آنها را درک کنید€
    • میخوام ببینم اگر هر روز توی سرتان میزدند و شما را بخاطر زن بودن تحقیر میکردند, "دریافت" دیگری میداشتید؟
    • دوست عزیز, مدعی هستید که در این مطلب دنیا "از دید و منظر یک زن" نگریسته شده است و از نویسنده خواسته اید که تلاشش را معطوف به "نگاهی انسانی" نماید!!

      من این دوستی خاله خرسه را نمیفهمم.

      بالاخره زن از دید شما انسان هست یا نه؟ اگر هست, پس چرا به نظرتان "دید و منظر یک زن" از "نگاهی انسانی" متفاوت آمده است و به عنوان دو مقوله از آن نام میبرید و به قول خودتان به دنبال "دریافت" دیگری هستید؟

      این دو متفاوت نیستند دوست عزیز. منظر زن, یک منظر انسانی است. دریافتش هم انسانی است. اگر میخواهد شرایط زیستی را که قوانین تبعیض آمیز برایش تعیین کرده اند, تغییر بدهد, دارد شرایط زیست بیش از نیمی از بشریت - انسان - را تغییر میدهد. کجای این غیر انسانی است, من نمی فهمم.

      میخوام ببینم اگر هر روز توی سرتان بزنند,

      شما را بخاطر زن بودنتان تحقیر کنند,

      از همه حقوق پایه ای انسانی محرومتان نمایند,

      به چشم یک انسان درجه دوم به شما بنگرند,

      برای کوچک ترین و خصوصی ترین اتفاقات زندگی تان تصمیم بگیرند,

      هیچگونه حق و اختیاری در مورد زندگی خود و فرزندانتان نداشته باشید,

      اختیار آزادانه سفر, تحصیل, ازدواج, اشتغال, طلاق از شما دریغ شود, وووووووووووووووووووووو

      تازه همه این ها هم به حکم قوانین جاری مملکت صورت بگیرد و به ضرب بگیرو ببند, پلیس و پاسدار و به کمک مردان و زنان مدافع این قوانین,

      آیا واقعا شما "دریافت" دیگری میداشتید؟

    • خسته نباشید خانم خراسانی. از همین تلاش شما روزی تمام این قوانین ضد انسانی بر روی همین ضربدرها مصلوب میشوند.
  • نوشین عزیزم خسته نباشی نوشته ات بغضی فرو خورده از همه ی سرخوردگی های جامعه، سنت ها، نادیده گرفتن خودمان توسط خودمان در گلویم نشاند. امضای ضربدری تو به یک دنیا می ارزه. زنی تنها هزارها مثل تو رو پشتیبان خودش دیده بازم خسته نباشی پری ناز نعیمی
  • خسته نباشین. یه دنیا آرزوی خوب براتون دارم بخاطر این کار خوبی که می کنین، بخاطر این آگاهی که به مردم میدین، بخاطر این تلاشی که می کنین برای تغییر قوانین زن ستیز و سنت های غلط، بخاطر قلم قشنگتون و اون تیتر زیبایی که انتخاب کردین. بخاطر این حس قشنگی که از خواندن یادداشتتون بهم دست داد. کاشکی ایران بودم و کمک می کردم..
  • خانه شوم

    18 نوامبر 2006 18:38, بوسيله ى الناز
    چه خانه شومي! خانه اي كه زني در كودكي هاي ممنوعه تو تن به آتش سپرد تا مگر خلاص شود از هر آنچه مي دوانيم و نمي دانيم و حالا تو بزرگ هم كه شده اي زني دارد در آتشي مي سوزد در همان چارديواري. خانه شومي كه بولدزرها هم از پس اش برنيامدند مگر روزي فرزند تو هم بشنود زني ديگر در آن خانه ...
  • afarin ba shoma shir zanan v shir dokhtan aryaie .dorod by payan man bar shoma baad .yek keshvar.yek shar v yek khanevadeh be zanan roshanbin v roshangar niaz darad .agah baray danestan hooghogh ensani khod va barghari jameh barkhordar az farhang shenakht hogh v ghanoon.hameh shakhsiat ensani az khaneh v az daman madar aghaz mishavad .v madari keh ba hoghogh khod ashna bashad farzandan azadeh miparvaranad .az jay dorosti aghaz kardeh iyd pirooz bashid keh dar rah azadi v abadi iranzamin gam bar midarid gami ostvar v az jay dorost .mohem nist keh man mardam v shoma zan moheh azdikhahi v hagh talabi ast .pirozietan ra arzo dararm. anrooz keh zan irani barabar bashad rooz azdi v sarafrazi iranian ast Izad yar v negahbanetan baad

    jahangir

  • تکانم داد. بسیار گویا بود. موفق باشیم.
  • Vaghean khasteh nabashid ama moshkelate zanan va dokhtaran bish az inha ham hast.Kash mishod ba negahi mooshekafaneh tar az oon moshkelate dige ham sohbati kard.Moshkelat ehsasi va roohi ke barashoon pish miyad va pish miyaran.Chizhayi ke letafat va eshgho omido dar vojode oonha mikoshe.Bazam kheili kheili mamnoon
  • Salam Dooste aziz, matne jalebi tahieh karde boodin & maloom boodesh ke barash kheyli zahmat keshide booodin. dastane tekrarie in Zanane Dard-keshideh,bar kasi poooshideh nist. amma soale man az Shoma Doooste aziz in bood: " Manzoore kollie Shoma,az bayane in Gozaresh & matn " ( harchand jaleb & gira ) che boodeh...? khoshhal misham,ke baram mail zade va pasokhgoo bashin...!!! Mamnoon & motashakkeram...!!! Dooosti az Alman....!!!
  • خسته نباشي نوشين . حتماً بايد از امضا جمع كردن تو اماكن عمومي سخت تر باشه . چه قدر خوبه كه زناني با امضاي ضربدري آيه ياس نمي خونن نمي گن فايده نداره اين مملكت درست نمي شه درباه اسلام قانون خانواده و .. منبر بالا نمي رن از امضا كردن نمي ترسن . كاش به اندازه تمام زناني كه كتك مي خورن مشاور حقوقي و مددكار داشتيم كاش خونه امن داشتيم كاش مي شد بهشون بگيم كه مي تونيم كمكشون كنيم
  • سلام خانم خراساني، من مقاله ها و نوشته هاي شما وهمكاراتون را دنبال ميكنم و بيشتر اوقات با دوستانم در موردشون بحث مي كنم.روز هاي زن و22 خرداد امسال در تجمع ها شركت كرديم، ولي اين انتقاد رو هميشه به فعاليت هاتون داشتم كه از مردم عادي غافليد و جلسه ها و نظر ها وراه كارهاتون به درد همون دوره هاي دوستانه تون مي خوره اما اين طرحي كه الان داريد روش كار ميكنيد با فعاليت هاي قبلي فرق داره (اينكه با جزوه هايزآموزشي همراه است) وبراي همين برام جذابه و در موردش در مدرسه اي كه تدريس ميكنم صحبت كردم و تا حدي اون اهدافي كه جنبش زنان داره رو براشون شرح دادم و ترغيبشون كردم كه اين طرح را امضائ كنن( يك مشكلاتي هم بود مثل نبود جزوه در مورد اهداف كلي و چند تا سوالاتشون رو هم نتونستم جواب بدم) .اما خيلي دوست دارم جايي رو معرفي كنيد تا بتونم داوطلبانه يكسري آموزش ها رو ببينم و شايد از اين طريق كمكي بكنم. لطفا اگر امكانش بود خبرم كنيد. موفق باشيد واميدوار
  • I cried. What you are doing is difficult and I respect you for having the courage and the persistence
  • اون حس دو دلی قبل از زنگ زدن و گاهی خیط شدن و گاهی استقبالی که انتظارشو نداری رو می شناسم. امیدوارم اون خیط شدن ها اعتماد به نفست رو از بین نبرن و اصلا به چشم خیط شدن به این تجربه ها نگاه نکن. موفق باشی و پایدار.
  • محله‎هايي كه حسي نوستالژيك ايجاد ميكنند، محله‎هايي كه رنگ و بوي صميميت و مهرباني مردم را دارند، گرمي و احساس آشنايي، بوي دوستي، بوي اميد، بوي مادر، بوي پودر رختشويي، بوي پختن رب گوجه فرنگي، بوي پياز سرح كرده،... محله‎هايي كه بوي زندگي مي‎دهند. خانم احمدي به جنبش زنان تبريك مي‎گويم كه هر طور بود از دايره تكرار و انفعال بيرون آمد و خودش را به ريشه‎هايش وصل كرد. يعني به مردم ! موفق و پيروز باشيد.
  • اقايون هيچوقت با همه وجود نميفهمنتبعيض يعني چي؟ نداشتن ازادي يعني چي؟اينكه تو خونت ازاد نباشي... بين ادمايي كه مثلا بايد پشت وپناهت باشن يه جورايي زنداني باشي......حرفا و كارات حتي لبخندت بد تعبير بشه يعني چي.. اينكه تو جامعه ما جايگاه زن اينه ...فقط بر نميگرده به سلطه جويي مردا من خودم به عنوان زن به رفتار مغرضانه خودم معترفم..كه تو جدي نگرفتن همنوعانم سهيم بودم مثل اينكه براي اموزش رانندگي..يه مردو انتخاب ميكنم به اينكه دندانپزشكمو مرد انتخاب ميكنم و برا همه چيزاي ديگه اما اغاز راه اميدوارم از نوشتن اين متن باشه فقط بايد همه بخوان كه جدي گرفته بشن به خدا خيلي زور داره به عنوان يه ادم بخواي حقه زندگي كردنتو به زور بگيري در حالي كه مردها از ابتداي تولد همه اينهارو بدون هيچ زحمتي داشتن بياين به هم كمك كنيم تا در كنار مردامون باشيم نه زير دستو پاشون
  • شايد، احتمالا، ممكن‎است، روزي موفق بشيد يك ميليون امضا هم جمع كنيد بعد چي؟ آخرش چي؟ آيا با يه ميليون امضا ميتوانيد موفق به تغيير قوانين در حكومت اسلامي بشيد؟ پيشنهاد: به‎جاي اين كارها به نمايندگان و دلسوزاني راي بدهيد و به مجلس بفرستيد تا آنها قوانين را اصلاح كنند. با اين كار هم به خطر نمي‎افتيد و هم به اصلاح قوانين توفيق مييابيد.
    • امیدوارم ، آرزو دارم ، یقین دارم ، و برایم کاملا واضح است که شما به راحتی یا به سختی ولی به همین زودی ها یک میلیون امضا جمع خواهید کرد .

      شما بهترین کار را میکنید.

      برایتان آرزوی موفقیت دارم

      و همچنین امیدوارم که یک میلیون امضا برای آنان ارزش داشته باشد و متوجه بشوند که پشت یک میلیون امضا یک میلیون تفکر مثبت و دگرگون ایستاده است و به یاد داشته باشند یک میلیون انسان تغییر قوانین را از آنان خواسته اند .

      به امید موفقییت

  • تازه در آغاز راه هستيد ، بايد تحمل‎تان خيلي زياد باشد، به حرف محافظه‎كارها هم گوش ندهيد، كار خودتان را بكنيد، پيروز باشيد.
  • كيف كردم از خواندن اين مطلب . واقع كه عالي بود . به من چيز ياد داد . ياشاسين.
  • چه مشكلي‎يه؟ كمي هم سختي بكشيد. يه‎كم خيط هم بشويد، مگه زمين به آسمان مي‎چسبه؟

    حلوا را كه مفت مجاني به آدم نمي‎دهند!

  • در پاسخ به دوستی که در مورد نقطه نظر زنانه نوشته بودن می پرسم آیا هیچ دو مردی رو سراغ دارن که به مسائل یکسان نگاه کنن؟ نگاه ما به موارد اطرافمون کاملا بستگی به تجربیات و سطح آگاهی مون داره و مسلما جنسیت ما در این نگاه بی تاثیر نیست . سوال من اینه که اشکال تفاوت در نگاه چیه؟ اگه شما(که ظاهرا آقا هستین)این تجربه رو داشتین چی می دیدن که نوشین ندیده؟

    و نوشین جان خسته نباشی مرسی برای نگاه زیبات،مرسی که ما رو هم در تجربه ات شریک کردی.نوشته ات اونقدر تاثیرگذار بود که اشک نه تنها در چشمام جمع شد بلکه تمام صورتم رو پوشوند.

    همگی موفق باشید


در همين بخش :

برای او که اولین کلاس درس برابری را به من آموخت/ جمشید آیین دار
ستاره بارانش كردند / آمنه شیرافکن
ستاره افتخار سمیه رشیدی/ فروغ سمیع نیا
آیا سزای قبولی در كارشناسي ارشد زندان اوین است؟ / مريم مالك
كه چاو جوان سوتي(دختر جوان سوخت)/شیرین علم هولی (محکوم به اعدام)

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | درباره کمپین | گفت و گو | کتابخانه | گزارش كمپين | اخبار | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | راوی زن است | تاریخ شفاهی | ویژه | خارج از چارچوب | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | نفیسه آزاد، بیگرد ابراهیمی | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | English